‏نمایش پست‌ها با برچسب همين جوري. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همين جوري. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

آيا دانستن، احتمال بروز به سرطان را افزايش مي‌دهد؟

از آنجايي كه ما خيلي آدم خفني مي‌باشيم، در جاي بسيار خفني هم كار مي‌كنيم كه همين بغل گوشمان رادار هوا مي‌كنند و موشك مي‌تركانند و خلاصه اوضاعي است. در همين راستا ما بعضي روزها نشسته‌ايم داريم كارمان را مي‌كنيم يكدفعه مي‌بينيم تلفن بغل دستمان شروع كرد به سوت كشيدن. اول‌ها با تعجب گوشي را برمي‌داشتم مي‌ديدم توي گوشي بلانسبت يك صداهاي بي‌ناموسي مي‌آيد. يك كمي به سيم و اينها ور مي‌رفتيم كه فايده‌اي نداشت و بعد از يك مدتي خود به خود درست مي‌شد. يكدفعه داستان را با همكاري در ميان گذاشتم و شروع كردم به تف و لعنت كردن برقكار و سيم‌كش و غيره كه ديدم مي‌گويد بابا كجاي كاري، اين مال وقت‌هايي است كه دارند سيستم را rise مي‌كنند. ما با اينكه خيلي خفن مي‌باشيم اما باز هم نفهميديم اينها كه اين گفت يعني چه. با تعجب نگاهش كرديم و اون هم مجبور شد توضيح بدهد كه اين سيستم‌هاي راداري را كه تست مي‌كنند، در حين تست يك عالمه امواج الكترومغناطيسي توان بالا از خودشان در مي‌كنند كه خيلي خفن است و يك عالمه هم ضرر دارد و از پارازيت‌هاي ماهواره هم بدتر است و غيره و غيره و غيره. البته اون بيشتر و علمي‌تر توضيح داد اما من در همين حد فهميدم.
حالا هر وقت كه تلفن سوت مي‌كشد،‌ نمي‌دانم چرا سرم درد مي‌گيرد در حد انفجار، بعد حالت تهوع هم مي‌گيرم و احساس مي‌كنم غده‌هاي سرطاني مثل چي دارند توي بدنم ريشه مي‌دوانند! فقط نمي‌دونم چرا قبل از اينكه اينها را بفهمم چرا امواج الكترومغناطيسي روي من اثر نداشت؟!

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

همين‌جوري

دوست دوران راهنمايي، من را توي فيس‌بوك پيدا كرده و به ليست دوستانش اضافه كرده.
دوستش داشتم. دختر باحالي بود. قلم خوبي هم داشت. يك دفعه يك انشا نوشته بود در مورد آتيلاي خونريز كه حال استقلالي‌هاي كلاس را بگيرد. اون موقع‌ها ناصر حجازي سرمربي بود و آتيلا پسرش پنالتي‌زن استقلال. متن اين‌قدر كاري بود كه يكي از استقلالي‌ها نشست به گريه كردن! آخ از اين دختربچه‌هاي راهنمايي! (دختره كه گريه كرد را مي‌بينم هنوز، توي خيابان خودمان مي‌نشينند.) من هم انشا نوشتنم خوب بود توي راهنمايي. رقيب بوديم؟ يادم نمي‌آيد. من كه منتظر بودم اون انشا بخواند تا به غير از نوشته‌هاي به سبكِ "البته بر هر كس واضح و مبرهن است كه..." چيز قابلي به گوشم برسد.
درخواستش را قبول كردم و روي ديوارش نوشتم: سلام دختر، چه‌طوري؟ چه كار مي‌كني؟
فردايش مكانش را تنظيم كرده رم، ايتاليا. پيام خصوصي داده كه چطوري و آيا تو واقعاً فلاني هستي و بعدش نوشته اميدوارم نوشتن را رها نكرده باشي.
برايش نوشتم كه آره خودمم. نوشتن را هم رها نكرده‌ام. يك چيزهاي ديگري مي‌نويسم اين روزها. تو مايه‌هاي كد برنامه و گزارش پيشرفت پروژه. مي‌خواستم در مورد انشاي آتيلا هم بنويسم گفتم بزار ابزار جهت معاشرت‌هاي بعدي داشته باشيم بسكه اين ارتباطات سايبري چرخش سخت مي‌چرخد.
سوالي نپرسيده‌ام. روز بعد عكسش را عوض مي‌كند. يك عكس مكش‌مرگ‌ما با موهاي كاهي رنگ مي‌گذارد براي پروفايلش و بعد جواب مي‌دهد: من دارم اينجا فلان رشته را مي‌خوانم. (فلان رشته از اين رشته‌هاست كه كلاس از اسمش مي‌ريزد) من هم نوشتن را ادامه دادم و تا وقتي ايران بودم توي چند تا مجله‌ي معتبر مطلب مي‌نويسم. بعد هم كه : بابا يه عكس بزار ببينيم چه شكلي شدي.
نمي‌دانم اون "مجله‌هاي معتبر" بود يا چي كه برنداشتم جوابش را بدهم كه من از آن آدم‌هايي هستم كه فضاي سايبر را فقط به دليل اينكه مي‌تواني تويش بي‌هويت باشي و بدون پيش‌داوري قضاوت شوي دوست دارم و براي همين هم دوست ندارم عكس بگذارم. در مورد انشاي آتيلا هم چيزي نمي‌نويسم.
پ.ن: نمي‌دانم چه حسي دارم الآن دقيقاً. حسادت آيا؟ دل‌به‌هم خوردگي؟ غصه از فرو ريختن كاخ خاطرات كودكي؟ غم فرصت‌هاي از دست رفته؟ شايد هم حسي ندارم اصلا. نمي‌دانم.

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

25 سالگي

بچه كه بودم، آرزو داشتم يك بار حركت عقربه‌ي دقيقه شمار را با چشم خودم ببينم. هميشه مي‌ ديدم كه خوب اين عقربه مثلاً 5 دقيقه حركت كرده، اما هيچ وقت حركتش را به شكل محسوس نديده بودم. مثلاً آن جوري كه حركت عقربه‌ي ثانيه‌شمار را مي‌ديدم. هميشه هم حسرت داشتم كه نديده‌ام. اين كه مي‌گويم مال چهار سالگي‌ام بود مثلاً. بزرگ‌تر كه شدم وقتي مدرسه رفتم و ساعت خواندن ياد گرفتم، فهميدم كه بايد يك دقيقه، به اندازه‌ي 60 ثانيه زل بزنم به ساعت تا حركت آن عقربه را ببينم. و آدم بي‌حوصله‌اي كه من باشم، هيچ وقت حوصله‌ي اينكه يك دقيقه (بله، فقط يك دقيقه‌ي ناقابل) زل بزند به ساعت را نداشت. بله؛ اين‌جورياست كه بعضي وقت‌ها آدم خودش براي اينكه خودش را به آرزوهاي ساده‌ي خودش برساند گشادي به خرج مي‌دهد.

*******************************


25 سال پيش در چنين روزي بنده متولد شدم. آن هم در همين وقت و ساعت‌ها. 8 شب تقريباً. آدم بيخودي بودم خداوكيلي. بد موقع آمده بودم. مادر دانشجو و پدري كه هنوز كار ثابتي نداشت و هنوز خانه‌ي مستقلي هم نداشت و خانه‌ي پدرش زندگي مي‌كرد و دائم درگير دعواهاي مادر دم يائسه‌گي بدخلقش با خودش و همسرش بود. فكرش را كه مي‌كنم مي‌بينم يك چنين زوج خوشبختي، براي تكميل خوشبختي‌شان يك بچه‌ي زشت زِر زِرو را كم داشتند كه خدا از اين هم دريغ نكرد و من را گذاشت روي دستشان!


********************************

نوشتن در مورد روز تولد كار بيخودي‌است. چون اين مناسبتي است كه هر سال تكرار مي‌شود و آدم بخواهد هر سال در موردش بنويسد تكراري مي‌شود. اما يك سال‌هايي است كه خاص است و مخصوص، مثل 18 سالگي، 30 سالگي، 40 سالگي، يا 120 سالگي انشاءالله! اين 25 سالگي امسال ما هم براي خودش سال خاصي است. ربع قرن است براي خودش. فكر كن، ربع قرن!


*********************************

تا وقتي بچه‌اي، دلت مي‌خواهد يك كارهايي را بكني كه همه‌اش منوط مي‌شود به بزرگ شدن. كفش تق‌تقي پوشيدن، تنهايي بيرون رفتن، كلاس فيلان و بيسار رفتن. اصلاً شما كدام بچه‌ي مهدكودكي را مي‌شناسيد كه دلش نخواهد زودتر بزرگ بشود، يا كدام دختر بچه‌ي محصل دوره‌ي راهنمايي را مي‌شناسيد كه دلش بخواهد پسر همسايه‌شان بداند راهنمايي است و الكي قمپز دبيرستان رفتنش را در نمي‌كند. اين حس تا دوره‌ي دبيرستان و حتي سال‌هاي اول دانشگاه ادامه پيدا مي‌كند. توي هر دوره‌اي هم معيارهاي بزرگ شدنت هي كش مي‌آيد، يك جوري كه هيچ وقت راضي نمي‌شوي. تا بچه‌اي در حد همان كفش تق تقي پوشيدن و تنها مدرسه رفتن و خريد كردن و.... است. بعد مي‌شود سليقه به خرج دادن و اينكه لباس‌هايت را اون جوري بخري كه دلت مي‌خواهد و مجبور نباشي سليقه‌ي زاقارت پدر و مادرت كه توي نوجوان را درك نمي‌كنند را تحمل كني و بعد مي‌شود تمام شدن درس و سر كار رفتن و مستقل شدن و ماشين خريدن. اما از يك سني كه رد مي‌شوي، يكهو ترس برت مي‌دارد. يك دفعه مي‌بيني سال‌هاي عمرت است كه دارد مثل دانه‌هاي شن (يا قطره‌هاي آب) از لاي انگشتانت مي‌ريزد پايين. هر چقدر زمان در دوره‌ي بچگي خسيس بود و دير مي‌گذشت، حالا انگار ماه‌ها و ساعت‌ها با همديگر مسابقه گذاشته‌اند. تو مانده‌اي و يك عالمه كار نكرده و يك عالمه آرزوهاي نيمه‌كاره. حالا اينهايي كه توي تلويزيون و روزنامه باهاشان مصاحبه مي‌كنند كه فيلان كار مهم را كرده‌اند، همه كوچكتر از تواند.همه‌اش انگار ديرت شده. كلي وقت تلف مي‌كني براي حسرت خوردن به حال كارهايي كه بايد مي‌كردي تا به حال و نكرده‌اي. تمام كلاس‌هايي كه نرفته‌اي. تمام فوق‌ليسانس‌هايي كه بايد مي‌گرفتي، تمام كتاب‌هايي كه بايد مي‌خوانده‌اي، تمام فيلم‌هايي كه بايد مي‌ديده‌اي. تمام تجربه‌هايي كه بايد مي‌كرده‌اي. نگاه مي‌كني مي‌بيني دوست‌هاي هم‌سن‌ات بچه دارند و تو هنوز حتي عاشق هم نشده‌اي! قهرمان‌هاي فيلم‌ها را كه مي‌بيني، به سن تو كه هستند، عاشق‌شان را شده‌اند، ازدواج‌شان را كرده‌اند، بچه دار شده‌اند و حالا دوره‌ي يأس فلسفي و قهر و طلاق گرفتن‌شان است! بعد هي مي‌ترسي از اينكه سال‌ها دارند با بي‌شرمي هر چه تمام‌تر مي‌گذرند و تو هيچ كاري از دستت بر نمي‌آيد براي مهار كردن‌شان.



*********************************

امروز نشستم 5 دقيقه‌ي تمام زل زدم به ساعت اتاقم. حركت عقربه‌ي دقيقه شمار را قشنگ ديدم. قشنگِ قشنگ، به محسوسي حركت عقربه‌ي ثانيه شمار.



۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

امام آنها، امام من**


اين شب‌ها و روزها، به مناسبت ولادت امام رضا(ع) تلويزيون راه به راه به صورت زنده و غير زنده مراسم مولودي خواني و جشن‌هايي كه به مناسبت اين ايام در جاهاي مختلف به خصوص در مشهد برقرار است را پخش مي‌كند. اينها چند صحنه‌ي چشمگير و البته تكراري از اين مراسم است كه به صورت اتفاقي توسط من رصد شده‌است:

* خواننده با صدايي كه انگار داره پاره مي‌شه، مولودي مي‌خونه، هر چند كه ريتم مولودي و لحن صداي ايشون كه بيشتر شبيه عربده كشيدنه تفاوت چنداني با روضه‌خواني نداره. جماعت هم دارند دست مي‌زنند ظاهراً كه اين هم نه از نظر ريتم و نه از نظر شدت تفاوتي با سينه‌زني نداره. آقاي خواننده مي‌فرمايند: آنچنان دست بزن كه كف دستات كبود بشه. بذار ثواب اين مراسم بهت برسه.
پيش خودم فكر مي‌كنم اينها چه تصوري از امام رضا (ع) دارند كه فكر مي‌كنند ايشون راضي‌اند شيعيانشون توي مراسم شادي ولادت ايشون براي ثواب بردن كف دست‌هاشون را كبود كنند!

*مراسم پخش مستقيمه و داره شب ولادت در حرم امام رضا(ع) را نمايش مي‌ده. خواننده داره روضه مي‌خونه و جماعت دارند گريه مي‌كنند. روضه در مورد امام حسين(ع) و استغاثه به امام زمانه. مي‌گه ولادت و شهادت نداره. ما بايد امضاي آقا را داشته باشيم و هميشه براش گريه كنيم.
پيش خودم فكر مي‌كنم كي مي‌گه ما امام رضا(ع) را از غريبي در آورديم وقتي شب تولدش مي‌ريم تو حرمش و شهادت و مظلوميت جدش را به يادش مي‌ياريم و براي استخلاص و رهايي خودمون به درگاه نواده‌اش گريه و زاري راه مي‌اندازيم؟ اصلاً چرا ما همش هر وقت بدبختي داريم و دلمون مي‌خواد يه دل سير گريه كنيم، مي‌اندازيم گردن و ائمه و اين طور وانمود مي‌كنيم كه اين بزرگواران فقط از غم و غصه و زاري خوششون مي‌آيد و اصلاً شادي را بر شيعيانشان حرام مي‌دانند؟

پ.ن: آقا جان! ما دلمان تنگ شده براي حرم شما. قول هم مي‌دهيم اگر بياييم، نه گريه زاري راه بيندازيم، نه اينكه جايي‌مان را بزنيم كبود كنيم، نه اينكه براي رسيدن به ضريح شما كسي را كتك بزنيم و بندگان خدا را زير دست و پايمان له كنيم. قول مي‌دهيم آرام و مؤدب بياييم زيارت شما، از همان راه دور، فوقش دم دري كه باز مي‌شود به ضريحتان زيارت‌نامه‌ بخوانيم و در نمازهاي جماعت باصفاي حرمتان شركت كنيم. اما قول نمي‌دهيم كه يك كوله‌بار حاجت نياوريم‌ها! ما حاجت‌هايمان را پيش شما نياوريم كه پا درمياني كنيد پيش خدا، پيش كي ببريم؟ شما به بزرگي خودتان ببخشيد و نصيب‌مان كنيد زيارت حرم مطهرتان را!

 ** خواستم بنويسم "امام آنها، امام ما" اما ديدم درست نيست نظر شخصي‌ام را جمع ببندم.


88/8/8

امروز 88/8/8 است و البته بر هر كس واضح و مبرهن است كه اين روز، روزِ بسيار، بسيار مهمي است و هر يازده سال يك بار چنين وضعيتي به وجود مي‌آيد و تازه وقتي وارد دهه‌ي 1390 بشويم چنين اتفاق جالبي براي يك دهه نمي‌افتد و اينها. ما خودمان يادمان است كه 11 سال پيش كه مشابه همين اتفاق افتاد (77/7/7) مردم بسيار خوشحال بودند و مراسم‌هاي عقد و عروسي بسياري برپا كردند به خصوص به دليل بسياري عدد 7 و اعتقاد مردم به خوش‌يمني اين عدد. امسال هم كه بسياري عدد 8 با ولادت امام رضا كه از قضا هشتمين امام ما شيعيان هستند نيز همزمان شده است و باز هم به دليل همين تقارن ميمون و مبارك، بساط عقد و عروسي برقرار است و باز هم مردم بسيار جشن برپا كرده‌اند و شاد شده‌اند. البته بماند كه مردم ما 365 روز سال به دنبال بهانه براي برپايي مراسم عقد و عروسي مي‌گردند و خدا رحم كرد كه محرم و صفر و ماه رمضان را گذاشت كه ملت كمتر ازدواج كنند چون آن وقت مردم كم مي‌آوردند و يك وقت خداي نكرده به فكر تجديد فراش مي‌افتادند!
بله همان‌طور كه گفتم بر هر كس واضح و مبرهن است كه امروز روز بسيار مهمي است و هر كسي دوست دارد يادداشتي در وبلاگش بگذارد كه تاريخ اين روز بر سر آن ديده مي‌شود. اما ما بلاگري‌ها به دليل اينكه بلاگر تاريخ فارسي نمي‌دهد مجبوريم يك پست مستقيم بنويسيم و تاريخ را در عنوان ذكر كنيم كه بسيار ضايع مي‌باشد اما چه كنيم كه چاره‌اي نمي‌باشد و اين اتفاق همان طور كه گفتيم هر يازده سال يك بار اتفاق مي‌افتد و دفعه‌ي بعد 99/9/9 مي‌باشد كه در آن زمان چه كسي مرده است و چه كسي زنده است (البته شايان تذكر است كه آن روز تولد ما هم مي‌باشد و دوستاني كه تمايل دارند به ما هديه بدهند سعي كنند زنده بمانند و ما هم قول مي‌دهيم به شوق هداياي آنها زنده بمانيم).
البته بر هر كس واضح و مبرهن است كه از آنجايي كه ملت پول ندارند عروسي‌هاي آنچناني بگيرند و مصادف شدن اين روز با ولادت امام هشتم، بسياري از مراسم‌هاي عروسي به مشهد منتقل شده‌است و اخبار و روايات از اين شهر حاكي از در آستانه‌ي انفجار بودن اين شهر است. به خصوص كه مملكت و مدارس هم  به دليل آنفولانزاي (گلاب به رويتان) خوكي تعطيل مي‌باشد و باز هم ملت فكر مي‌كنند اين مثل تعطيلي‌هاي مدارس به دليل آلودگي هوا است و به جاي ماندن در خانه و دوري از اجتماعات بزرگ و شلوغ، همه بلند شده‌اند رفته‌اند در يك جاي به آن شلوغي! ما از همين جا از امام رضا(ع) درخواست عاجزانه داريم كه اين جماعت را كه به عشق ايشان به آنجا آمده‌اند را در پناه خودشان حفظ كنند و مراقبشان باشند كه يك وقت در اثر له‌شدگي يا اپيدمي آنفولانزا به ملكوت اعلي نپيوندند! البته اگر قرار بود ما انتخاب كنيم بدمان نمي‌آمد كه (دور از جانمان) تاريخ مرگ‌مان را روي سنگ قبرمان بكَنَند 88/8/8 مصادف با ولادت امام رضا(ع) و مثلاً در زير آن بنويسند بر اثر له‌شدگي زير دست و پاي ملت در حرم امام رضا(ع). البته شايد ما خودمان چون در 9/9/؟؟ به دنيا آمده‌ايم بد نباشد كه در 99/9/9 هم وفات كنيم كه روي سنگ قبرمان چيز جالبي بنويسند كه هر كسي خواند بگويد اِ چه جالب! و دل ملت شاد شود در آن فضاي قبرستان. البته مرگ و زندگي دست خداست و ما هم تصميم داريم كه تا 99 سالگي زندگي كنيم اما يك لحظه پيش خودمان فكر كرديم كه اگر اين‌جوري بشود چقدر جالب مي‌شود! بگذريم، حالا تا آن موقع 11 سال وقت داريم كه فكر كنيم به اين موضوع!
خوب ما هم‌اكنون وظيفه خود را در خصوص صادر نمودن يك پست در اين روز ميمون و مبارك انجام داده‌ايم. به اميد يك روزي كه آقاي بلاگر هم تاريخ فارسي ارائه كند و ما بتوانيم در چنين مواردي پست روشنفكرانه صادر كنيم و با يك تلميح ظريف به تاريخ اشاره كنيم.
اين بود انشاء، ببخشيد، پست ما!
پايان


۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

در اتوبوس دانشگاه


خانمه با دو تا بچه‌اش ايستاده وسط اتوبوس. بعد از دوسه بار كه راننده ترمز مي‌زنه و بچه‌هاش اين ور و اون ور پرت مي‌شوند، اعصابش ديگه نمي‌كشه و به راننده مي‌گه:«آقا يعني چه كه ما كارمندا همش بايد بايستيم. كارمندها در اولويت هستند. شما بايد به دانشجو تذكر بديد كه جاي ما را نگيرند. اگر كمبود جا هست نبايد كارمندها صدمه ببينند و.......». پنج دقيقه يك نفس حرف مي‌زند. خوب كه حرف‌هايش را زد، راننده با آرامشي كه فقط از يك پيرمرد اصفهاني برمي‌آيد، بدون اينكه رويش را برگرداند با صداي بلند غرولند مي‌كند كه:«كارمندي كه نتوند بيست دِيقه سَري پا وايسِد به هيچ دردي نيمي‌خورد!» يك كلام، ختم كلام!


۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

Add a subscription


قبل از خرداد 88 وقتي يك لينك را به اشتراك‌هاي گودرم اضافه مي‌كردم با همان يكي دو پست اول (يا اصلاً با همان پستي كه خوانده‌بودم ازش و تصميم به مشترك شدنش گرفته‌بودم) راحت مي‌شد تصميم گرفت اون لينك را توي كدام يكي از فولدرهايم قرار بدهم. شوخي، جدي، خلاصه نويسي، سياست، ادبيات، فيلم و سينما و.... بعد از خرداد 88 با خواندن 10 پست اخير صدي نود وبلاگ‌ها بايد مي‌گذاشتم‌شان توي سياسي‌ها. اينطوري مي‌شود كه مثلاً وبلاگ فاطمه‌ي شمس مي‌رود توي سياسي‌ها در حالي كه درستش اين است كه برود زيرشاخه‌ي ادبيات و شعر و حالا جبر روزگار است كه وبلاگ صاحاب* را به وادي سياست كشانده‌است. اما تازگي‌ها كم‌كم مي‌شود از روي پست‌هاي آخر وبلاگ‌ها جايشان را تعيين كرد. داريم به روزگار قبل برمي‌گرديم انگار.

*با اجازه‌ي آقاي اولدفشن!


۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

Days with my father


My father often tells me he wants to die. He says it's time for him to go, that’s he's been around too long. It's odd, because part of me wants him to go too. This is no life for him, living in the twilight of half memories. But he is the only really close family I have left. You see, I'm an only child. After him, that's it.
The other day, when he said he wanted to die, I told him that the problem was that he had exercised his entire life, and was in great shape.
He looked at me, raised his finger, and said: "Nest time around, I,m going to stay in bed!"

see complete story here

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

من و Facebook

من همين الآن آمدم بگم كه اين facebook عليرغم اينكه چيز بسيار مزخرفيه كه قاتل وقته، در عين حال مي‌تونه چيز بسيار جالبي هم باشه كه ساعت‌ها سرتون را گرم كنه. اين جذابيتش هم هيچ ربطي به اون كوئيزهاي آبكي چرت و پرت و Applicationهاي لوس ارسال گل و شكلات و از اين جورها ربطي نداره. جذابيتش فقط برمي‌گرده به همون چيزي كه ماهيت اصلي اين سايت را تشكيل مي‌ده. اينكه يه دوست مشترك ببيني بين دوست‌هاي دوستت و بعد بري دوست‌هاي اون بابا را ببيني و بعد دوست‌هاي دوست‌هاي اون بابا را و بعد يهو ببيني سه ساعته كه داري بين دوست‌هاي دوست‌هات چرخ مي‌زني و خاطره مرور مي‌كني. وبلاگ‌هاي برو بچي كه مي‌شناختي را مي‌بيني و با ماهيت پليد بعضي‌ها كه چقدر مظلوم به نظ مي‌اومدند آشنا مي‌شي و اينها!
يا اينكه يهو يه عموزاده‌اي كه اصلاً از وجودش بي‌خبر بودي تو را Add مي‌كنه و تو را از وجودش باخبر مي‌كنه! خلاصه كه حتي اگر به كاركردش به عنوان يه Social Community اعتقاد هم نداشته باشي، باز هم حسابي غرقش مي‌شي.

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

و اينك نوروز....

نوروز براي ما ايراني‌ها خيلي مهم است. حتي با وجود اينكه ما نسل جديد سعي مي‌كنيم خودمان را بزنيم به آن راه و وانمود كنيم كه آمدنش اصلاً برايمان مهم نيست و هي سعي مي‌كنيم با ناديده گرفتن رسوم سال نو آمدن بهار را بي خيال شويم، باز هم اين نوروز است كه با آمدنش سبك زندگي همه‌مان را مي‌زند به هم و بخواهيم و نخواهيم ما را هم با اين جشن باشكوه طبيعت همراه مي‌كند. ممكن است كه بعضي رسم‌هاي نوروز حوصله‌ي خيلي‌هامان را سر ببرد و مثلاً از عيد ديدني رفتن‌هاي متوالي خسته شويم و حالمان از برنامه‌هاي مناسبتي تلويزيون به هم بخورد اما باز هم نمي‌توانيم منكر اين شويم كه از يك ماه قبل دلمان براي اين 13 روز تپيده و ذوق كرده‌ايم.
خيلي از ما رسم داريم اين چند روز را برويم مسافرت و در يك حركت آييني شهرها را خلوت كنيم و جاده‌ها را تبديل كنيم به پاركينگ! من كه تا به حال تجربه‌ي مسافرت نوروزي را نداشته‌ام. امسال اولين سالي است كه قصد داريم برويم مسافرت و با توجه به ضريب ايمني بالاي جاده‌هاي مملكت از همين فرصت استفاده كرده و از همه‌ي عزيزاني كه بنده را مي‌شناسند و احياناً اين نوشته‌ها را مي‌خوانند حلاليت مي‌طلبم! انشاءالله اگر عمري باقي بود در سال جديد در خدمت سروران عزيز خواهيم بود.
پ.ن: اينكه پس از حدود نه ماه نوشتن اينجا هيچ گونه نظري ديده نمي‌شود به هيچ عنوان من را نا اميد نكرده و من با خوشبيني تمام اين فقدان نظرات را به حساب زاقارت بودن سيستم ارسال نظرات بلاگر مي‌دانم كه به طور دائم هنگام ارسال نظرات خطا مي‌دهد، نه به حساب نبود خواننده!

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سال‌ها، ردپاها و يادگاري‌ها

بعضي سال‌ها هستند كه در زندگي آدم‌ها جاودانه مي‌شوند. ردي مي‌گذارند در زندگي‌ات. اين سال‌ها اگر قرار باشد كسي بيوگرافي‌ات را بنويسد به كارش مي‌آيد تا بنويسد كه مثلاً در فلان سال متولد شد، در فلان سال رفت دانشگاه، در فلان سال فلان كار مهم را انجام داد و در فلان سال هم مرد. اين سال‌ها همه‌شان يك جايي ثبت مي‌شوند. سال تولد هر كسي مي‌رود توي شناسنامه‌اش، هر جا مشخصاتش را مي‌گيرند، سال تولدش را هم بايد بنويسد. سالي كه وارد دانشگاه مي‌شوي مهم است. توي دانشگاه هر كاري داشته‌باشي ورودي چه سالي هستي جزو اولين سوال‌هاست. تازه ورودي‌ فلان سال فلان دانشكده هم بعد مي‌شود يك راه پيدا كردن دوستهاي قديمي و بهانه‌اي براي نوستالژي بازي. سالي كه كارت را شروع مي‌كني مي‌شود يك مبدأ مهم. شايد همان موقع حواست نباشد، اما سال‌هاي بعد، هي آن سال را از سال جاري كم مي‌كني تا حساب كني چند سال ديگر مانده تا بازنشستگي‌ات. سالي هم كه به رحمت ايزدي مي‌روي با اين كه ديگر به خودت ربطي ندارد اما مي‌رود روي سنگ مزارت، درست زير سال تولدت. آن وقت هر كسي كه از بالاي مزارت رد مي‌شود هي اين دو تا سال را از هم كم مي‌كند تا ببيند كه جوانمرگ شده‌اي و بايد برايت دل بسوزانت يا عمر كافي كرده‌اي و مردن حقت بوده! اين وسط ممكن است سال‌هاي ديگر هم باشد كه به خاطر اتفاقات خوش و ناخوشي كه در آنها افتاده برايت توي ذهنت ثبت شوند. اما تقريباً هميشه، تعداد اين سال‌هايي كه از اين اتفاق‌ها برايت مي‌افتد، از سال‌هايي كه در آنها اتفاق قابل ذكري نيفتاده خيلي كمتر است. خيلي سال‌ها مي‌آيند و مي‌روند بدون اينكه رد پايي توي زندگي‌ات داشته باشند. هميشه وقتي سال دارد عوض مي‌شود و قرار است سال جديدي بيايد، من به حوادثي كه سال پيش برايم افتاده نگاه مي‌كنم و در مورد سال جديدي كه پيش رو دارم رويا پردازي مي‌كنم. به آدم‌هايي كه سال گذشته يكي از سال‌هاي تأثيرگذار زندگي‌شان بوده فكر مي‌كنم: آن‌هايي كه به دنيا آمدند و اين سال به عنوان سال تولد رفت توي شناسنامه‌شان، آنهايي كه از دنيا رفتند و اين سال به عنوان سال وفات حك شد روي سنگ مزارشان. بعد هم براي سال جديد آرزو مي‌كنم كه سال خوبي باشد، براي همه و جز خاطرات خوب و به‌يادماندني تأثيري در زندگي من و ديگران نداشته باشد. درست مثل امسال.
سال نو مبارك!

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

پاک کردن حروف ازخيابان‌هايي که نام‌هاي عبري دارند!

من زياد دوست ندارم در مورد چيزي كه زياد در موردش نمي‌دانم موضع‌گيري كنم. مسئله‌ي فلسطين و اسرائيل هم از همين دست است. اسرائيل هميشه براي ما در حد يك رژيم اشغال‌گر موحش و يك معما بوده‌است. هيچ وقت نامي‌ از آن هم روي نقشه‌هاي جغرافيايي‌مان نبوده‌است. نمي‌دانيم كجاست، چطوري اداره مي‌شود، مردمش چه شكلي هستند، اصلاً به غير از ارتشي‌هاي كلاه‌كاسكت پوش و روساي دولتش آدمي آنجا زندگي مي‌كند يا نه؟ داستان فلسطين هم هميشه عجيب بوده است و پر از تناقض. داستاني كه هر كسي يك جوري و هيشه با حب و بغض در موردش اظهار نظر كرده‌است. خلاصه كه من در اين بين نمي‌خواهم حق را به كسي بدهم يا طرف ديگري را محكوم كنم. فقط اين شعر را خواندم و براي لحظه‌اي تكان خوردم. عجيب است كه اين همه خشم و عشق يكجا جمع شده‌است. نامش بر ديوارهاي اسرائيل است، شاعرش نزار قباني و آن را اينجا خوانده‌ام. براي دم دست بودن اينجا كپي-پيست كرده‌ام:

1
ملّت ما را
ملّتي سرخپوست نپنداريد!
ما اينجا ماندگاريم...
در اين خاک که دستبندي از گل با اوست...
اينجا سرزمينِ ماست،
از سپيده دَم عمر اينجا بوده‌ايم،
اينجا بازي کرده‌ايم...
عاشق شده‌ايم...
و شعر نوشته‌ايم...
ما ريشه داريم در آب‌راهش
چون گياهان دريا،
ريشه داريم در تاريخش،
در نانِ نازکش،
در زيتونش،
در گندمِ زردگونش...
ريشه داريم در وجدانش،
ماندگاريم در آذار و نيسانش،
ماندگاريم چون نقش بر فولادش،
ماندگاريم در پيامبر والايش،
در قرآنش
و ده فرمانش...


2
بر پيروزي سرمست نباشيد!
خالد را بکشيد،
عَمْرو خواهد آمد،
گلي را نابود کنيد،
عطر خواهد ماند.


3
از نيِ بيشه‌ها
چون جن بر شما يورش مي‌آوريم،
از بسته‌هاي پستي،
از صندلي‌هاي اتوبوس‌ها،
از جعبه‌هاي سيگار،
از حلبي‌هاي بنزين،
از سنگ گور مردگان،
از گچ‌ها... از تخته‌ها...
از گيسوانِ دخترکان...
از تيرآهن‌ها...
از ديگ‌هاي بخار...
از چادرهاي نماز...
از برگ‌هاي قرآن،
بر شما وارد مي‌شويم
از سطرها و آيات
از چنگ ما گريزتان نيست
که ما پراکنده‌ايم در باد...
و در آب
و در گياه،
و ما تنيده‌ايم در رنگ‌ها و صداها
گريزتان نيست
گريزتان نيست
که در هر بيتي تفنگي است
ار کرانه‌ي نيل
تا فرات...


4
هرگز با ما نخواهيد آسود...
هر کشته‌اي نزد ما
هزار بار خواهد مُرد.

5
هميشه در انتظار ما باشيد،
در هر آنچه ناگهاني است
ما در همه‌ي فرودگاه‌ها هستيم...
و در همه‌ي بليط‌هاي سفر...
در روم... و در زوريخ
از زير سنگ مي‌روييم
از پشت مجسّمه‌ها سر برمي‌کشيم
و حوضچه‌هاي گُل...
مردانِ ما -‌بي‌گاه‌- سر مي‌رسند،
در خشم آذرخش و در رگبار باران
در عباي پيامبر مي‌آيند...
يا در شمشير اصحاب...
زنان ما...
رنج‌هاي فلسطين را بر اشک درخت نقش مي‌زنند
کودکان فلسطين را در وجدان بشر دفن مي‌کنند
زنانِ ما...
سنگ‌هاي فلسطين را به سرزمين ماه مي‌برند.


6
شما وطني را دزديده‌ايد،
آنگاه دنيا براي اين ماجراجويي کف زده است
شما هزاران خانه از ما را مصادره کرده‌ايد،
و هزاران کودک ما را فروخته‌ايد،
آنگاه دنيا براي دلّالان کف زده است،
شما نفت را از معابد دزديده‌ايد،
مسيح را از خانه‌اش در ناصره دزديده‌ايد،
آنگاه دنيا براي اين ماجراجويي کف زده است،
حال آنکه ماتم به پا مي‌کنيد،
وقتي ما هواپيمايي را برباييم!


7
در ياد بسپاريد...
هميشه در ياد بسپاريد...
که آمريکا -‌با همه‌ي توش و توانش‌-
خداي عزيزِ توانا نيست،
و آمريکا -‌با همه‌ي آزارگري‌اش‌-
هرگز پرندگان را از پرواز باز نتواند داشت،
گاهي باروتي کوچک
در دست کودکي خُرد
انساني بزرگ را به خاک و خون خواهد کشيد.


8
آنچه ميانِ ما و شماست،
به يک سال به‌سر نمي‌رسد،
به پنج سال به‌سر نمي‌رسد،
يابه ده سال، ياهزارسال
نبردهاي رهايي‌بخش
مانند روزه ديرپايند،
و ما بر سينه‌هاتان مي‌مانيم
چونان نقش بر سنگ،
مي‌مانيم در آواي ناودان‌ها، در بال‌هاي کبوتران
مي‌مانيم در خاطره‌ي خورشيد، و در دفتر روزگاران
مي‌مانيم در بازيگوشيِ کودکان، در خط‌خطي کردن دفترها
مي‌مانيم در لبان آنان که دوست‌شان داريم
مي‌مانيم در مخارجِ کلام...


9
اندوه را فرزنداني است که بزرگ خواهند شد...
دردِ ديرپا را فرزنداني است که بزرگ خواهند شد...
آنان را که در فلسطين کشته‌ايد، کودکاني است که بزرگ خواهند شد...
خاک را... محلّه‌ها را... دروازه‌ها را فرزنداني است که بزرگ خواهند شد
و همه‌ي اينان که از سي سال پيش جمع شده‌اند
در اتاق‌هاي بازجويي... در مراکز پليس... در زندان‌ها
اينان که چون اشک در چشم‌ها جمع شدهاند،

همه‌ي اينان
هر لحظه و هر لحظه
از همه‌ي دروازه‌هاي فلسطين وارد خواهند شد...


10
من فلسطيني‌ام،
پس از سفر گم‌گشتگي و سراب
چون گياه از ويراني سر بر مي‌کشم،
چون آذرخش چهره‌هاتان را روشن مي‌کنم
چون ابر سيل‌آسا مي‌بارم،
شب همه شب سر برمي‌کشم
از حياط خانه... و از دستگيره‌ي درها
از برگ توت... و از بوته‌هاي پيچک...
از برکه‌ي آب...
و از همهمه‌ي ناودان...
از صداي پدرم سر برمي‌کشم
و از رخساره‌ي مادرم؛ خوش و جذّاب
از همه‌ي چشمان سياه و مژه‌ها سر بر مي‌کشم
و از پنجره‌هاي دلداران
و از نامه‌هاي عاشقان،
از رايحه‌ي خاک سر برمي‌کشم
دروازه‌ي خانه‌ام را مي‌گشايم،
وارد خانه مي‌شوم
بي آنکه منتظر جواب بمانم،
زيرا سؤال و جواب
خودِ من هستم!


11
مي‌آييم
با چفيه‌هاي سپيد و سياه‌مان،
بر پوست‌تان داغِ خونبها مي‌زنيم،
از زهدان روزگار مي‌آييم
چونان سرريز شدنِ آب،
از خيمه حقارتي که به هوا جويده مي‌شود،
*
از رنج حسين مي‌آييم...
از اندوه فاطمه زهرا...
از اُحد، مي‌آييم، و از بدر...
و از غم‌هاي کربلا...
مي‌آييم براي تصحيحِ تاريخ و اشيا
و براي پاک کردن حروف
ازخيابان‌هايي که نام‌هاي عبري دارند!

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

نه، نه، نه!

امروز يك چيز خيلي مهم ياد گرفتم: اينكه يك «نه» كه به جا و به موقع و درست گفته بشود مي‌تواند انسان را از بسياري دردها و رنج‌هاي جانكاه بعدي برهاند و از بروز بسياري مشكلات جلوگيري نمايد. واقعاً «نه» گفتن يكي از مهمترين مهارت‌هاي زندگي است!

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

محافظه‌كاري

من در تمام زندگي‌ام آدم محافظه‌كاري بودم. هميشه سعي كرده‌ام روي خط خودم حركت كنم. هيچ‌گونه قانون‌شكني انجام ندهم. البته دروغ چرا؟ راستش يك بار سعي كردم تقلب كنم. آن هم سر درس اجتماعي كلاس سوم راهنمايي. جواب چند تاسؤال مثل وظايف شوراي نگهبان و كاربرد مجمع تشخيص مصلحت نظام و از اين جور چيزها را كه هر كاري مي‌كردم حفظ نمي‌شدم، نوشته بودم روي زيردستي‌ام كه به خاطر قيافه‌ي تابلويي كه در حين استفاده از آن پيدا كرده‌بودم دبير مربوطه فهميد و آبرو و حيثيتم بر باد رفت. از بعد از اين اتفاق هم ديگر هيچ وقت تقلب نكردم. مي‌گذاشتم ديگران از روي دستم ببينند و اگر مي‌توانستم بهشان مي‌رساندم؛ اما خودم هيچ وقت روي دست هيچ كسي نگاه نمي‌كردم! داشتم مي‌گفتم. من آدم محافظه‌كاري بوده‌ام. هميشه در هر شرايطي سعي كرده‌ام به دنبال منطقي‌ترين و عاقلانه‌ترين راه‌حل ممكن باشم. اگر راه‌حل سادة يك كار منطقي نبوده يا خطرناك بوده يا موقعيت فعلي‌ام را به خطر مي‌انداخته من از انتخاب آن راه حل صرفنظر كرده‌ام و به دنبال راه‌حلي منطقي و عقلاني گشته‌ام كه هيچ‌گونه مغايرتي با قانون هم نداشته‌باشد. بارها بوده كه اين جسور نبودن به ضررم تمام شده اما هميشه ذهن عقل‌گراي من اين ناكامي‌ها را با اين منطق توجيه كرده‌است كه كار عقلاني خطرش خيلي كمتر است.
چند روزي است كه دارم به تمام داستان‌هايي كه خوانده‌ام، به تمام فيلم‌هايي كه ديده‌ام، به تمام قهرمان‌هايي كه تا به حال در موردشان شنيده‌ام فكر مي‌كنم. خوب كه بررسي مي‌كنم مي‌بينم همة اين آدم‌ها دليل قهرمان بودنشان، برتر بودنشان و موفق بودنشان اين است كه در موقعيت‌هاي خاص تصميم‌هاي جسورانه گرفته‌اند، در خيلي از موارد قانون را زير پا گذاشته‌اند، تصميم‌هاي آني گرفته‌اند كه با عقل سليم مغاير بوده‌اند و ... . مي‌دانم كه داستان و فيلم با زندگي واقعي خيلي فرق دارد ولي از يك طرف هم مي‌ترسم اين محافظه‌كاري بيش از حد كم‌كم به يك جور مرض تبديل شود. مرضي كه آدم را از ريسك كردن در همة مراحل زندگي باز دارد. فقط همين‌قدر مي‌دانم كه همين روحية محافظه‌كار بهم اجازه نمي‌دهد به اين راحتي‌ها روية فعلي‌ام را تغيير دهم!

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

ثبت نام بيسوادي!

پرچم زده بودند به چه گندگي كه:
«مژده به همشهريان عزيز! ثبت‌نام بيسوادي شروع شد.» ! بعد از يك دقيقه كه از توي ماشين توي ترافيك مانده هاج و واج نگاهش كردم كه جل‌الخالق اين ديگر چه صيغه‌ايست و مگر بيسوادي هم ثبت‌نام مي‌خواهد، تازه چشمم افتاد به تابلوي پايينش كه نوشته بود آموزشگاه رانندگي فلان!

۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

افسرده مي‌شويم!

روزهاي خوبي نيست. همه چيز آماده است براي اينكه آدم افسردگي بگيرد. روزانه چهار ساعت برق نداريم. هر وقت برق مي‌رود موبايل هم NetworkBusy مي‌دهد! هفته‌نامه محبوبم تهديد به توقيف شده. بزرگترين تيم تاريخ ورزشمان در المپيك در حد باقالي ظاهر شده. و من فكر مي‌كنم همين‌ها براي افسرده شدن كافي باشد!

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

چرا ازدواج مي كنيم؟

این را توی شمارۀ 166 همشهری جوان خواندم. خوشم اومد ازش! نوشته مال یک آقایی است به نام «بلیک ماریسن» که ظاهراً در انگلستان شاعر و نویسنده معروفی است و یک کتاب هم به نام «راستی آخرین بار کی پدرت را دیدی؟» ازش به فارسی ترجمه شده. این متن را سال 2002 برای گاردین نوشته بوده؛ ترجمۀ خوبش هم مال احسان لطفی است.

چرا ازدواج می‌کنیم؟
«چرا عروسی کردیم؟» این را از همسرم می‌پرسم. با بدگمانی می‌گوید: «یعنی چه؟» سوءظنش را درک می‌کنم. انواع مشابهی از این سؤال گاهی در لحظه‌های تنش و التهاب بین زوج‌ها رد و بدل می‌شود. ولی سؤال من خوش‌خیم است. تازه کتابی خوانده‌ام به نام «ورشکستگی ازدواج» که نویسنده‌اش با بررسی تعدادی از الگوها و روندها – مثل افزایش میزان طلاق، فروپاشی هسته خانواده، رشد فیمینیسم، کنترل موالید و رواج بی‌قیدی جنسی- نتیجه گرفته که کمپانی ازدواج با چنین بیلانی نفس‌های آخرش را می‌‌کشد. کتاب، چاپ سال 1929 است. با این حال 50 سال بعد، من و همسرم سهام این شرکت رو به موت را خریدیم. دقیقاً یادم نیست چرا؛ حتی یادم نیست چه کسی پا پیش گذاشت.
می‌گویم: «حکمتش چه بود؟ علتش، دلیل اصلی‌اش؟»
-معامله که نمی‌کردیم.
-نه، ولی....
جواب‌هایی می‌دهد: «چون 5 سال بود که همدیگر را می‌شناختیم؛ چون درسم را تمام کرده‌بودم و به نظرم زمان خوبی برای این کار می‌آمد؛ چون می‌خواستم تکلیف این موضوع معلوم شود تا بتوانم به چیزهای دیگر فکر کنم. (اضافه می‌کند: «متأسفم که زیاد عاشقانه نیست») عشق هم که البته بوده ....» اما حلقه و لباس عروس، مراسم، سند ازدواج و.... برای او هم توجیه‌شان سخت است. نه که بابتشان پشیمان باشیم اما نمی‌شد همین‌طوری کنار هم بمانیم؟ حتماً باید مراسم عروسی می‌گرفتیم؟
حتی آن موقع (یعنی اواخر دهۀ 1970) کارمان کمی سرپیچی از مد به حساب می‌آمد. کتاب‌هایی که با آنها بزرگ شده بودیم همه علیه ازدواج بودند. مارکس و انگلس می‌گفتند کار بورژواهاست. بیت‌ها (نویسندگان یاغی و جوان دهه‌های 50 و 60) می‌گفتند امّلی است. بیرکین (شخصیت رمان زنان عاشق اثر دی. اچ. لارنس) می‌گفت بزدلانه است: «دنیای زوج‌ها؛ هر زوجی در لانۀ کوچک خودش، مواظب دلخوشی‌های کوچک خودش، میان حریم کوچک خودش پخت و پز می‌کند و این نخواستنی‌ترین چیز دنیاست».
هشدارهای دیگری هم بود؛ روانکاوهایی مثل لینگ و کوپر که بر ویرانگری زندگی خانوادگی تأکید می‌‌کردند، فیلم‌های برگمان با تصویری که از سرخوردگی و محنت زوج‌ها نشانمان می‌دادند و البته زندگی مشترک پدر مادرهایمان که واقعاً کسل‌کننده به نظر می‌آمد. در روزگار قدیم، عشق و ازدواج مثل اسب و دلیجان با هم بودند؛ اما بعد ماشین اختراع شد و شکل‌های کم قید و بندتری از رابطه رواج پیدا کرد.
-زانو زدم و خواستگاری کردم؟
-فکر نکنم.
و با این حال عروسی کردیم. نه جشن مرغ و گوزنی (بخشی از آیین‌های سنتی ازدواج در انگلستان مثل حنابندان) درکار بود، نه لیموزینی، نه لباس صبحی. بیشتر ماه عسل 3 هفته‌ای‌مان هم در چادر گذشت.اما 60 نفر برای مراسم آمدند و ما –به خاطر جا و غذاهای رزروی هم که شده- تا ته‌اش رفتیم. آن سال در انگلستان 358هزار و 566 زوج دیگر هم همین کار را کردند که 50هزار تا کمتر از آمار چند سال قبلش بود اما هنوز احساس ورشکستگی به آدم نمی‌داد.
150هزارتا از آن زوج‌ها تا الآن طلاق گرفته‌اند. زیاد هم عجیب نیست؛ رابطه قابلیت‌های زیادی برای از کار افتادن دارد. وایومینگ 1920 هم همین مقدار طلاق داشته است. اما عجیب این است که اکثر آدم‌هایی که این روزها طلاق می‌گیرند دوباره ازدواج می‌کنند. در بریتانیا از هر 4 ازدواج، یکی ازدواج مجدد است و تعداد آنهایی که بعد از متارکه دوباره تشکیل خانواده می‌دهند در مقایسه با سال 1961، 4 برابر شده است. حتی آمار نزولی ازدواج‌های اول هم (که البته دارد دست از نزول می‌کشد) کمی گمراه کننده و قابل تأمل است؛ 20 یا 30 سال پیش خیلی از این ازدواج‌ها به زور دگنگ و از ترس آبروریزی انجام می‌شد اما حالا در غیاب چنین اجبارهایی می‌شود تصور کرد که ازدواج‌ها داوطلبانه‌تر اتفاق می‌افتند و آمارشان اعتبار بیشتری دارد. حتی طبق نظرسنجی‌ها ازدواج دوباره دارد مد می‌شود؛ 41 درصد از شرکت‌کننده‌ها در نظرسنجی اخیر روزنامه گاردین «مطمئناً» چنین نظری داشته‌اند. ظاهراً ازدواج بیشتر از آنچه انتظار می‌رفت دوام آورده‌است. به عبارت دیگر اکثر زوج‌ها همچنان احساس می‌کنند که یک قرارداد رسمی مزین به مهر تأیید خدا و دولت چیزی به آنها می‌دهد که جای دیگری پیدا نمی‌شود؛ ولی چرا؟
بخشی از این ماجرا البته دلایل اجرایی - اقتصادی دارد. در انگلستان قوانین دارایی پرداخت، مالیات بر ارث و حقوق کودکان همه به سود زوج‌هاست. اما وقتی مردم درباره امنیت ازدواج حرف می‌زنند منظورشان چیزی حسی و فیزیکی است نه قانونی و اقتصادی. به قول دوستی «ازدواج کردم که خیالم راحت شود.» یا «که رابطه‌ام را مهر و موم کنم». ازدواج آن‌طوری که جرمی تیلور در قرن 17 نوشته؛ «زیبایی‌اش کمتر و امنیتش بیشتر از زندگی مجردی است». با این حساب یک پیوند رسمی، نوید بخش دوام و امنیت در دنیایی ناپایدار و ناامن است.
در دنیای واقع دلیلی وجود ندارد که همزیستی دوام و امنیت کمتری نسبت به ازدواج داشته باشد اما خیلی از زوج‌ها هنوز خیالشان با یک اعلان عمومی راحت می‌شود. دوستی می‌گوید: «یک جور اعتبار دادن بود. می‌خواستم دنیا بفهمد که ما همین جوری با هم نمی‌پلکیم. فرصتی هم بود که جشنی بگیریم و دور هم باشیم.» بقیه هم دلایل خودشان را دارند؛ «چون به سنی رسیده‌بودم که یک هفته جلوتر را می‌دیدم»، «چون می‌خواستم مطمئن شوم که کسی هست که با او حرف بزنم و غذا بخورم»، «چون بهانه‌ای بود برای اینکه یک دست لباس نو بخرم».
این حرف‌ها فرسنگ‌ها با از جو دهۀ 70 فاصله دارد؛ زمانی که لااقل برای جماعت فیمینیست، ازدواج مترادف با مرگ آزادی و استقلال بود. زمانی که گرامین گرین در کتابش نوشت: «اگر زنان می‌خواهند تغییر چشمگیری در وضعشان بدهند به وضوح باید از ازدواج امتناع کنند». این وضوح را البته پرنسس دیانا با ازدواجش در 1981 از بین برد. مردم اغلب از مرگ او به عنوان آب سردی بر اندام حیات عاطفی کشور یاد می‌کنند اما ازدواجش، با افتتاح عصر جذبه عاشقانه، تأثیر بیشتری روی انگلستان گذاشت. تجرد زمانی به عنوان یک گزینه معتبر و محترم در جامعه انگلستان پذیرفته شده‌بود اما موج رمانتیک‌سازی زوجیت، حالا آن را به نوعی شکست تبدیل کرده‌است. نگرانی‌های قدیمی درباره اینکه ازدواج قاتل استقلال است، حالا به نظر عتیقه می‌آیند؛ داروین نگران بود که «آدم نمی‌تواند هرجا دلش خواست برود یا با مردان باهوش در باشگاه‌ها به بحث بنشیند». کافکا از نزدیک شدن به دیگران می‌ترسید، هرچند جرأت مواجهه یک تنه با زندگی را هم نداشت. فیلیپ لارکین به این نتیجه رسید که ازدواج سرچشمه شعرش را خشک می‌کند؛ اینها عتیقه‌اند اما ارزش شنیدن و فکر کردن را دارند. تنهایی مهم است؛ حتی متأهل‌ها هم باید یادش بگیرند؛ همۀ ما تنها می‌میریم.
آیا در سال 2010 آدم‌های کمتری ازدواج می‌کنند؟ آمارها این طور می‌گویند و بیشتر ما هم ظاهراً همین فکر را می‌کنیم اما وقتی به بچه‌های نوجوانم نگاه می‌کنم – زیر بمباران کتاب‌ها و مجله‌ها و فیلم‌ها و سایت‌هایی که ازدواج را مثل بابانوئل بزرگسالی جلوه می‌دهند با کیسه‌ای پر از گرمای خانواده و هدیه‌های گران‌قیمت- دیگر زیاد مطمئن نیستم. می‌دانند که افسانه است اما افسانه به هر حال قدرت خطرناکی دارد؛ قدرت القای این تصور که ازدواج –صرف انجام دادن و تسلیم شدن به آن- می‌تواند ما را به موجودات بهتر، خوشحال‌تر، کامل‌تر، موفق‌تر و متفاوت تبدیل کند. شاید می‌تواند اما «تسلیم شدن» ظاهر سالمی ندارد؛ تعقیب امیال شخصی هم همین‌طور.
می‌پرسم: «یک جسم و 2 نفر (عنوان کتابی معروف از رابین اسکینز با موضوع روانکاوی خانواده و ازدواج که در 1976 در انگلستان منتشر و با استقبال زیادی روبه‌رو شد)؛ علتش همین بود؟»
اما همسرم دارد کتاب می‌خواند و صدایم را نمی‌شنود.

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

بي مقدمه


اولين دفتر خاطراتم را وقتي كلاس پنجم دبستان بودم يك دوست بهم هديه داد. از اين دفترهاي تابلويي كه روش نوشته دفتر خاطرات و عكس قلم و دوات روش هست و يك قفل فسقلي هم براي محافظت از نوشته‌هاي داخلش داره. از اون موقع تا اوايل دبيرستان تقريباً به صورت منظم هفته‌اي يك يادداشت مي‌نوشتم. اون روزها، دفترم رو تو صد تا سوراخ سمبه قايم مي‌كردم كه مبادا يك نفر پيداش كنه و بخونه (فكر مي‌كردم نوشتن در مورد اينكه از فلان هنرپيشه يا فوتباليست خوشم مي‌ياد خيلي كار جسورانه و خطرناكيه و بايد حسابي مواظب باشم كه كسي از اين راز مهم خبردار نشه!). هر چند كه ترفندهاي من هيچ وقت هم مؤثر نبود و پدر و مادر گرام (كه مثل پدر و مادر هر دختر نوجوان ديگه‌اي دائماً نگران بودند) هر چند وقت يكبار نگاهي به نوشته‌هاي گهربار ما مي‌‌انداختند و اعتراف مي‌كنم كه چيز جالبي هم دستگيرشون نمي‌شد. نگاه من به خاطره‌نويسي در آن موقع ثبت خاطرات و احساسات آني‌ام بود و پر بود از يك عالمه اطلاعات به‌درد نخور از فوتبال و سريال‌هاي تلويزيون (كه فكر مي‌كردم اگر يادم بره خيلي بده) در اصل داشتم براي خودم مي‌نوشتم تا چند سال ديگه بخونم و يادم بياد. نوشته‌هام غير از خودم و بابا و مامان هيچ خواننده‌اي نداشت (به درد كسي هم نمي‌خورد) . بعد كه بزرگ شدم به اين نتيجه رسيدم كه خواندن چرت و پرت‌هايي كه اون روزها نوشتم الان ديگه لطفي برام نداره و دست از خاطره نوشتن برداشتم. حالا به نظر من وبلاگ نوشتن هم مثل همون خاطره نوشتنه، با اين تفاوت كه حالا ديگه نه تنها نوشته‌هات را تو صدتا سوراخ قايم نمي‌كني، بلكه اونها را توي فراگيرترين رسانه‌ي موجود جار مي‌زني! هر چند كه احتمال خواننده داشتن اين نوشته‌ها با اين سطح روابط عمومي بالايي كه من دارم چيزي در حد صفره!