‏نمایش پست‌ها با برچسب تلویزیون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تلویزیون. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

امير قادري در دو قدم مانده به صبح

بسيار جالب بود كه بالاخره يك نفر توانست توي يك گفتگو روي دست فريدون جيراني بلند شود. گفتگوي جيراني و امير قادري بسيار ديدني بود. علاوه بر حرف‌هاي جالبي كه زده شد (بحث در مورد وضعيت فعلي سينماي ايران و اينكه سرمايه‌گذاري دولتي چه صدمه‌اي به سينماي بدنه مي‌زند و ذكر نمونه‌هاي موفقي كه با سرمايه‌گذاري بخش خصوصي ساخته شده‌است، بود) گفتگو به طرز بسيار با نمكي انجام مي‌شد. فكر كنم امير قادري با توجه به شناختي كه از جيراني داشت و  به اينكه او حسابي شهوت حرف زدن داره و دوست داره در زمان موجود تا آنجايي كه مي‌شود حجم بيشتري از اطلاعاتش را توي حلق مخاطب بريزد واقف بود، حسابي خودش را آماده كرده‌بود. يا شايد قادري هم خودش از جنس جيراني است و هنوز فرصت نكرده توانايي‌هايش را به منصه‌ي ظهور بگذارد. به هر حال نتيجه‌ي اين وضعيت اين بود كه در زمان قابل توجهي از گفتگو مجري و مهمان (جيراني و قادري) به صورت همزمان با هم حرف مي‌زدند و هيچ كدام هم تحت هيچ شرايطي كوتاه نمي‌آمدند و براي ديگري صبر نمي‌كردند و تازه آخر گفتگو هم حسابي از خودشان راضي بودند و مي‌گفتند بسيار گفتنگوي خوبي داشتند و اصلاً از دست هم دلخور به نظر نمي‌رسيدند! خوب در اينكه عشاق سينما آدم‌هاي عجيبي‌ هستند شكي نيست.


۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

امام آنها، امام من**


اين شب‌ها و روزها، به مناسبت ولادت امام رضا(ع) تلويزيون راه به راه به صورت زنده و غير زنده مراسم مولودي خواني و جشن‌هايي كه به مناسبت اين ايام در جاهاي مختلف به خصوص در مشهد برقرار است را پخش مي‌كند. اينها چند صحنه‌ي چشمگير و البته تكراري از اين مراسم است كه به صورت اتفاقي توسط من رصد شده‌است:

* خواننده با صدايي كه انگار داره پاره مي‌شه، مولودي مي‌خونه، هر چند كه ريتم مولودي و لحن صداي ايشون كه بيشتر شبيه عربده كشيدنه تفاوت چنداني با روضه‌خواني نداره. جماعت هم دارند دست مي‌زنند ظاهراً كه اين هم نه از نظر ريتم و نه از نظر شدت تفاوتي با سينه‌زني نداره. آقاي خواننده مي‌فرمايند: آنچنان دست بزن كه كف دستات كبود بشه. بذار ثواب اين مراسم بهت برسه.
پيش خودم فكر مي‌كنم اينها چه تصوري از امام رضا (ع) دارند كه فكر مي‌كنند ايشون راضي‌اند شيعيانشون توي مراسم شادي ولادت ايشون براي ثواب بردن كف دست‌هاشون را كبود كنند!

*مراسم پخش مستقيمه و داره شب ولادت در حرم امام رضا(ع) را نمايش مي‌ده. خواننده داره روضه مي‌خونه و جماعت دارند گريه مي‌كنند. روضه در مورد امام حسين(ع) و استغاثه به امام زمانه. مي‌گه ولادت و شهادت نداره. ما بايد امضاي آقا را داشته باشيم و هميشه براش گريه كنيم.
پيش خودم فكر مي‌كنم كي مي‌گه ما امام رضا(ع) را از غريبي در آورديم وقتي شب تولدش مي‌ريم تو حرمش و شهادت و مظلوميت جدش را به يادش مي‌ياريم و براي استخلاص و رهايي خودمون به درگاه نواده‌اش گريه و زاري راه مي‌اندازيم؟ اصلاً چرا ما همش هر وقت بدبختي داريم و دلمون مي‌خواد يه دل سير گريه كنيم، مي‌اندازيم گردن و ائمه و اين طور وانمود مي‌كنيم كه اين بزرگواران فقط از غم و غصه و زاري خوششون مي‌آيد و اصلاً شادي را بر شيعيانشان حرام مي‌دانند؟

پ.ن: آقا جان! ما دلمان تنگ شده براي حرم شما. قول هم مي‌دهيم اگر بياييم، نه گريه زاري راه بيندازيم، نه اينكه جايي‌مان را بزنيم كبود كنيم، نه اينكه براي رسيدن به ضريح شما كسي را كتك بزنيم و بندگان خدا را زير دست و پايمان له كنيم. قول مي‌دهيم آرام و مؤدب بياييم زيارت شما، از همان راه دور، فوقش دم دري كه باز مي‌شود به ضريحتان زيارت‌نامه‌ بخوانيم و در نمازهاي جماعت باصفاي حرمتان شركت كنيم. اما قول نمي‌دهيم كه يك كوله‌بار حاجت نياوريم‌ها! ما حاجت‌هايمان را پيش شما نياوريم كه پا درمياني كنيد پيش خدا، پيش كي ببريم؟ شما به بزرگي خودتان ببخشيد و نصيب‌مان كنيد زيارت حرم مطهرتان را!

 ** خواستم بنويسم "امام آنها، امام ما" اما ديدم درست نيست نظر شخصي‌ام را جمع ببندم.


۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

جوزاني و عياري


تقصير من نيست كه سريال جعفري جوزاني به دلم نمي‌نشيند. حقيقتش را بخواهيد هر چند كه من علاقه‌ي چنداني به توليدات قبلي "جوزان فيلم" هم نداشته‌ام اما، تقصير جعفري جوزاني هم نيست. همه‌اش تقصير اين كيانوش عياري است با اين فيلم ساختنش. روزگار قريب را مي‌گويم كه هنوز هم تأثيرش ته ذهنم باقي‌است. آخر آدم اين همه از نابازيگر خوب بازي مي‌گيرد كه از بازيگرهاي حرفه‌اي بقيه هم بهتر بازي بكند؟ آخر كارگردان حرفه‌اي اين‌قدر دست بازيگر كودكش را باز مي‌گذارد كه به جاي بازي به نظر برسد دارد بازيگوشي مي‌كند و براي خودش اين طرف و آن طرف مي‌رود؟ همين كارها را كرده كه حالا وقتي اين بچه‌هه را مي‌بينيم توي "در چشم باد" كه اين قدر الكي عاقل است و به جاي بازيگوشي هي كارهاي قلنبه سلنبه و گنده‌تر از سنش انجام مي‌دهد، يا اين سياهي لشكرهايي كه اين قدر صايع هستند توي نماهاي بسته و براي خودشان اين طرف و آن طرف مي‌روند به دلم نمي‌چسبد ديگر. تازه قبول داريد كه مرور كردن قيام‌هاي آزادي‌خواهانه و ديدن به خاك و خون كشيده شدن آزادي‌طلبان آن هم از تريبون صدا و سيما اين روزها اصلاً نمي‌چسبد. البته از حق نبايد گذشت كه صحته‌هاي جنگ به خصوص در نماهاي باز خيلي عالي هستند و معلوم است كه خيلي برايشان زحمت كشيده‌اند. چيزي كه نقطه ضعف روزگار قريب بود و سعي كرده بودند با جلوه‌هاي ويژه بسازندش كه نتيجه‌اش چيزي در حدود فاجعه از كار در آمده‌بود (ر.ك به اون قسمتي كه دكتر قريب كودك با پدرش و دوستش سوار ترن دودي شدند كه بروند شاه‌عبدالعظيم و ترن كامپيوتري بود و منظره‌ها خيلي ضايع از پشت سرشان رد مي‌شد). كاش زودتر بزرگ بشود اين بچه‌ي "در چشم باد" و ماجراها كمي بهتر شود.



۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

اين حاتمي‌كياي دوست‌داشتني

ابراهيم حاتمي‌كيا با حضور صميمانه و گرم و بدون تكلفش در برنامه‌اي كودكانه (كلاه‌قرمزي و پسرخاله) يك بار ديگر اثبات كرد كه انسان نازنيني است. هر چند كه شايد فيلم‌هاي آخرش به اندازه‌ي فيلم‌هاي قبلي دوست‌داشتني نباشند و نتوانند تو را درگير كنند اما قبول كنيد كه اين روزها آدم‌هاي نازنين خيلي كمتر از فيلمسازهاي خوب هستند. حاتمي‌كيا قابل ستايش است چون بعد از اين همه تغييرات در ساختار اجتماعي و عقيدتي اجتماع و قشر فرهنگي هنوز آدم خوبي مانده‌است. خيلي ساده مي‌شود او را با هم‌نسلانش مقايسه كرد. بهترين مقياس هم فكر كنم محسن مخملباف باشد.

۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

پيشنهاد

سلام، من آمدم!
خواستم بگويم در غوغاي برنامه‌هاي تلويزيون، اين برنامه‌ي "سي" فريدون جيراني را از دست ندهيد. تا به حال كه يك عالمه خاطره و نكات بامزه از كارگردان‌هاي دوست‌داشتني و بازيگرهاي جواني كه كشف كرده‌اند، داشته بعد از اين هم حتماً خواهد داشت. يك نسخه‌ي پخته‌تري از برنامه‌ايست كه توي ايام دهه‌ي فجر پخش مي‌شد. از بين اين همه برنامه‌هاي لوس اين تنها برنامه‌ايست كه مي‌توان با خيال راحت به همه پيشنهادش كرد. اگر بين شماها آدم نوستالژيكي هست، حتماً لذت مي‌برد.

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

روزگار قريب


فكر مي‌كنم ديگر وقتش است كه همگي به احترام كيانوش عياري از جايمان بلند شويم و برايش دست بزنيم (البته فكر كنم دست زدن يك كمي لوس باشد، نمي‌دانم چه كاري را مي‌شود جايگزينش كرد!). حتي اگر هيچ كدام از شاهكارهاي قبلي‌اش مثل «بودن و نبودن» و سريال فوق‌العاده‌ي هزاران چشم و قسمت‌هاي قبلي همين روزگار قريب را در نظر نگيريم، براي همين قسمت ديشب روزگار قريب مي‌توان از او به عنوان يك هنرمند بزرگ تقدير كرد. ارزش كار او وقتي پيدا مي‌شود كه كارهاي او را با كارهاي مشابه همكاران تلويزيوني سازش مقايسه مي‌كنيم. نصف دقت و وسواسي را كه او در طي 5 سال به پاي يك سريال صرف كرده‌است را يك نفر ديگر (مثلاً سيروس مقدم) براي 8-7 سريالي كه در طي اين 5 سال مي‌سازد صرف نخواهد كرد.
گذشته از زيبايي كلي سريال اين قسمت ديشب يك چيز ديگري بود. نزديكي، ناگريز و مختوم بودن مرگي كه هر لحظه شخصيت‌هاي داستان را تهديد مي‌كند، آدم‌هايي كه سرطان دارند و راستي‌راستي بدون اينكه يك معجزه‌ي عجيب و غريب در هيئت يك فرشته از راه برسد و همه را شفا دهد، از سرطان مي‌ميرند. آدم‌هايي كه راستي‌راستي از روي بدبختي خودكشي مي‌كنند و هيچ كس هم نمي‌تواند نجاتشان دهد، پزشك‌ها و پرستارهايي كه خيلي واقعي و بدون اغراق كار مي‌كنند، هنرپيشه‌هايي كه اينقدر جلوي دوربين راحتند انگار دارند زندگي خودشان را مي‌كنند. اينها همه از سطح انتظار و حتي درك بيننده‌هاي عادي تلويزيون ايران خيلي فراتر است. اين سادگي آدم‌ها و واقعي و قابل لمس بودنشان را كه عياري قبلاً در بودن و نبودن هم در آورده بود ولي در روزگار قريب آن را به اوج رسانده‌است.
يك چيز جالب ديگر در مورد اين سريال همزماني پخش قسمت‌هاي اوليه‌ي آن با سريال شهريار كمال تبريزي شد كه به دليل مشابه بودن مضمون سريال‌ها (بررسي زندگينامه‌ي يك شخصيت معروف) همه را ناخودآگاه به مقايسه وامي‌داشت. كمال تبريزي با شهريار همه را نااميد كرد در حالي كه كاري كه او در دست گرفته‌بود هم به دليل آشناتر بودن شخصيت مورد نظر و هم به دليل امكان كار كردن بيشتر بر روي جنبه‌هاي دراماتيك داستان خيلي ساده‌تر بود. اما تبريزي فقط همان جنبه‌هاي دراماتيك كار را چسبيد و بي‌توجه به اينكه فيلمي كه دارد مي‌سازد مربوط به يك شخصيت معاصر است كه هنوز كساني كه از نزديك مي‌شناخته‌اندش (مثل فرزندانش) زنده هستند، چنان افسانه‌اي ساخته بود كه صداي همه را درآورد. درعوض عياري با اينكه سريال سخت‌تري را انتخاب كرده كه در مورد شخصيتي است كه به جز براي جامعه‌ي پزشكي براي ديگران چندان شناخته‌شده نيست و به علاوه اين جور سريال‌ها مستعد برانگيختن انواع و اقسام اعتراض‌ها از جوامع پزشكي و پرستاري است سريال فوق‌العاده‌اي ساخته‌است كه همه را راضي نگه داشته‌است. حيف كه روزگار قريب دارد تمام مي‌شود. معلوم نيست چه‌قدر ديگر بايد صبر كنيم تا دوباره آقاي كارگردان عزيز سريال جديدي بسازد.

۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

تولد تدریجی یک رؤیا

از این سریال جیرانی خوشم می‌آید. مرگ تدریجی یک رؤیا را می‌گویم. هر چند که موضع‌گیری قبل از رسیدن به اصلیترین بخش داستان و وارد شدن آراس مشرقی (پولاد کیمیایی) – که از روی «مشرقی‌» بودنش می‌شود مطمئن بود آدم تأثیرگزاری توی داستانه – کار خطرناکیه اما من می‌گم از سریالش خوشم می‌یاد. نه به خاطر داستان و فیلم‌نامه خوب چون خیلی شامل حالش نمی‌شه. داستان فیلم هر چند از خیلی از خزعبلاتی که از تلویزیون پخش می‌شه بهتره اما یک کمی توی شخصیت‌پردازی مشکل داره. آدم‌های فرعی داستان خیلی نچسب و بد از کار دراومدند. خواهرهای حامد و شوهراشون، آفاق و فروغ‌الزمان، دوست‌های ساناز و دختر کمالی و شوهرش همشون یه طوری‌اند. انگار کاری روی شخصیتشون نشده و در حد تیپ باقی موندند و موفق نمی‌شوند همذات‌پنداری تو رو بر انگیزند. این مادر لال و ویلچر نشین هم کم‌کم داره به سنت تلویزون تبدیل می‌شه. مبدعش هم استاد «سیروس مقدم» بود با «روزهای زندگی» که مادر افسانه بایگان (ژاله علو) را دچار سکوت مطلق کرده بود. هر چند که اون به حرف اومد اما مادرهای بی‌سخن و ناتوان را که می‌توانند بدون تاثیر آنچنانی در داستان حضور داشته باشند به پای ثابت سریال‌ها تبدیل کرد! علاوه بر این داستان یک مقداری هم زیادی ضد زنه. من فکر می‌کنم جیرانی برای اینکه از اتهام فیمینیستی بودن فیلم‌های قبلیش رها بشه زن‌های اصلی این داستانش را این قدر بی‌منطق و عجیب غریب نوشته! صحنه‌های دادگاهش هم بر خلاف دادگاه «صورتی» حسابی روی اعصابه. دادگاه صورتی علیرغم فضای طنزی که داشت باورپذیرتر از این دادگاه با این رئیس بدخلاق و بی‌منطقش است. اما همون طور که گفتم دلیل اینکه من از این سریال خوشم می‌یاد داستانش نیست. من از جسارت همیشگی جیرانی در ارائه تجربه‌های نو (نمایش چند فریم به صورت موازی کنار هم یا تیتراژ جالب فیلم که هر قسمت عوض می‌شه و در واقع خلاصه‌ای از قسمت‌های قبلیه که حوادثشون به این قسمت مربوطه و شبیه آنچه گذشت پرستارانه)، از شسته‌رفته بودن و تر و تمیزی دکور و صحنه‌ها (حتی توی خونه قدیمی یزدان‌پناه)، از اشارات به‌جا و آشنای اون به نشانه‌های نوستالژیک (وقتی قراره مارال یاد دخترش و یا شاید حامد بیفته داره کنار دریا به هتل کالیفرنیا ایگلز گوش می‌کنه) و بالاخره وجود صحنه‌های بدون دیالوگی که بار داستانی هم داره، خیلی خوشم می‌یاد. اینها همه‌اش نشونه اینه که جیرانی برای مخاطبش و شعور اون احترام قائله و همین باعث می‌شه سریالش علیرغم همه ایرادهایی که داره یک سر و گردن از بقیه سریال‌های سیما جلوتر باشه. هرچند که شبکه دو با کج‌سلیقگی سه‌شنبه شب‌ها را که قبلاً زمان پخش فیلم‌سینمایی‌های نه چندان جالبش بود برای پخش سریال انتخاب کرده و به علاوه همون ساعت سریال عامه‌پسند امپراتور دریا از شبکه 3 و سریال قدیمی و (سابقاً) پربیننده پرستاران از شبکه 1 در حال پخشه و این همزمانی باعث شده سریال لااقل حجم زیادی از بیننده عام را از دست بده.
به هر حال ديدن سريال هايي از اين دست كه امضاي سازنده اش را به همراه دارد (حتي بعد از تجربه ناموفق كمال تبريزي در شهريار و حاتمي كيا در حلقه سبز) آدم را به سريال هاي تلويزيون اميدوار مي كند. براي ما مثل تولد تدريجي روياي تماشاي سريال هاي قابل قبول از تلويزيون است !