۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

جام جهاني 2010

نمي‌دانم چرا هر چيزي از اين جام‌جهاني امسال مي‌شنوم يا مي‌بينم، فقط بغض به گلويم مي‌آورد.


در مورد تاريخچه‌ي مبارزاتي مردم افريقاي جنوبي چيز زيادي نمي‌دانم. در حد زندگينامه‌ي خلاصه‌ي ماندلا كه زماني خواندمش كه بچه‌تر از آني بودم كه از ديكتاتوري و مبارزه عليه آن چيزي سرم بشود و يك فيلم باز هم از زندگي ماندلا كه بچه‌گي‌هايم چند باري از تلويزيون پخش شد كه از آن هم فقط صحنه‌هاي محو زندان و سخنراني‌هاي ماندلا يادم مانده. از سرگذشت و راه مبارزه‌شان. اما همين قدر مي‌دانم كه مردمي بوده‌اند زير يوغ ديكتاتوري. زير يوغ تبعيض دولتي كه مردمش را به شهروند درجه‌ي يك و دو و سه تقسيم كرده بود. نظامي كه وكيلي را براي اينكه از حقوق بشر مي‌گفت و  از آزادي و برابري سال‌ها زنداني كرد.

مردمي كه پرچمدار يك اصلاح ساختار حكومتي بدون جنگ و انقلاب و كودتا بوده‌اند. مردمي كه توانسته‌اند از پس آن همه خشم و نفرت بر بيايند و حالا سياه و سفيد، انگليسي‌زبان و بومي، در كنار هم زندگي كنند، شاد باشند، جام جهاني برگزار كنند و به رهبري مردي چون نلسون ماندلا افتخار كنند و از ته دل دوستش بدارند.


كنسرت آغاز جام جهاني را كه نگاه مي‌كردم، اينكه اين همه آدم؛ سياه و سفيد، بومي و مهاجر، در كنار هم شاد و بي‌غم پرچم كشورشان را تكان مي‌دهند، فقط غصه‌ام گرفت براي خودمان. فكر كردم ما چه راه درازي پيش رو داريم تا تمام كينه‌ها و خشم‌هايمان را از ياد ببريم و بتوانيم مثل اين‌ها در كنار هم شاد باشيم. كي مي‌توانيم بدون اينكه شعار "مرگ بر"  يكي سر بدهيم، شعار "زنده‌باد"  براي قهرمان‌هاي ملي واقعي‌مان سر بدهيم.


روزي كه قهرمان‌هاي ملتمان، به جاي اينكه بي‌آبروهايي در عرصه‌ي بين‌المللي باشند كه ترس داشته باشند از خارج شدن از وطن، بزرگاني باشند چون ماندلا كه همه از داشتن چنين مرداني در كشورمان به خودمان بباليم. فكر مي‌كنيد چنين روزي را ببينيم ما؟ مايي كه هنوز جاي زخم‌ها و كينه‌هاي يك دوره التيام نيافته، زخم‌هاي جديدي پيكر همبستگي‌مان را پاره پاره مي‌كند.
مي‌خواهم كتابي پيدا كنم درباره‌ي تاريخ مبارزات مردم افريقاي جنوبي عليه نظام آپارتايد. بايد درس‌هاي خوبي داشته باشد برايم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

همين‌جوري

دوست دوران راهنمايي، من را توي فيس‌بوك پيدا كرده و به ليست دوستانش اضافه كرده.
دوستش داشتم. دختر باحالي بود. قلم خوبي هم داشت. يك دفعه يك انشا نوشته بود در مورد آتيلاي خونريز كه حال استقلالي‌هاي كلاس را بگيرد. اون موقع‌ها ناصر حجازي سرمربي بود و آتيلا پسرش پنالتي‌زن استقلال. متن اين‌قدر كاري بود كه يكي از استقلالي‌ها نشست به گريه كردن! آخ از اين دختربچه‌هاي راهنمايي! (دختره كه گريه كرد را مي‌بينم هنوز، توي خيابان خودمان مي‌نشينند.) من هم انشا نوشتنم خوب بود توي راهنمايي. رقيب بوديم؟ يادم نمي‌آيد. من كه منتظر بودم اون انشا بخواند تا به غير از نوشته‌هاي به سبكِ "البته بر هر كس واضح و مبرهن است كه..." چيز قابلي به گوشم برسد.
درخواستش را قبول كردم و روي ديوارش نوشتم: سلام دختر، چه‌طوري؟ چه كار مي‌كني؟
فردايش مكانش را تنظيم كرده رم، ايتاليا. پيام خصوصي داده كه چطوري و آيا تو واقعاً فلاني هستي و بعدش نوشته اميدوارم نوشتن را رها نكرده باشي.
برايش نوشتم كه آره خودمم. نوشتن را هم رها نكرده‌ام. يك چيزهاي ديگري مي‌نويسم اين روزها. تو مايه‌هاي كد برنامه و گزارش پيشرفت پروژه. مي‌خواستم در مورد انشاي آتيلا هم بنويسم گفتم بزار ابزار جهت معاشرت‌هاي بعدي داشته باشيم بسكه اين ارتباطات سايبري چرخش سخت مي‌چرخد.
سوالي نپرسيده‌ام. روز بعد عكسش را عوض مي‌كند. يك عكس مكش‌مرگ‌ما با موهاي كاهي رنگ مي‌گذارد براي پروفايلش و بعد جواب مي‌دهد: من دارم اينجا فلان رشته را مي‌خوانم. (فلان رشته از اين رشته‌هاست كه كلاس از اسمش مي‌ريزد) من هم نوشتن را ادامه دادم و تا وقتي ايران بودم توي چند تا مجله‌ي معتبر مطلب مي‌نويسم. بعد هم كه : بابا يه عكس بزار ببينيم چه شكلي شدي.
نمي‌دانم اون "مجله‌هاي معتبر" بود يا چي كه برنداشتم جوابش را بدهم كه من از آن آدم‌هايي هستم كه فضاي سايبر را فقط به دليل اينكه مي‌تواني تويش بي‌هويت باشي و بدون پيش‌داوري قضاوت شوي دوست دارم و براي همين هم دوست ندارم عكس بگذارم. در مورد انشاي آتيلا هم چيزي نمي‌نويسم.
پ.ن: نمي‌دانم چه حسي دارم الآن دقيقاً. حسادت آيا؟ دل‌به‌هم خوردگي؟ غصه از فرو ريختن كاخ خاطرات كودكي؟ غم فرصت‌هاي از دست رفته؟ شايد هم حسي ندارم اصلا. نمي‌دانم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

George Clooney


اين روزها كه مي‌گذرد دارم با خودم فكر مي‌كنم كه اگر قرار بود عدالتي در كار باشد در كار جهان و آن وقت همه به اين خوش‌تيپي باشند كه آقاي كلوني هست، آن وقت به نظر شما آدم انگشت به دهان مي‌ماند از لطفي كه مادر طبيعت در حق اين جناب كرده كه اين شكلي شده؟ و آن وقت ما باز هم به همين ميزان الآن از ديدن ايشان اين قدر كيف مي‌كرديم آيا؟


اما خدايي‌اش چي مي‌شد من هم اين قدر خوش‌تيپ بودم آخه؟


۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

زن و حسادت؟!


همين است ديگر. توي خونمان است. كار ديگري نمي‌توانيم بكنيم. اصلاً ژنتيك‌مان اين جور است!
اينكه مي‌گويم "ما" منظورم "ما زن‌ها" است. حسوديم. كاري نمي‌شود كرد. هزاري هم روشن‌فكر باشيم و فهميده، باز هم حسودي توي خون‌مان است. نمي‌توانيم جلوي خودمان را بگيريم. تا يكي را مي‌بينيم كه خوش‌خوشانش شده بي‌ترديد، ياد بدبختي‌هاي خودمان مي‌افتيم. فرقمان فقط توي واكنشي است كه نسبت به اين احساس حسادت نشان مي‌دهيم. اگر باكلاس‌تر باشيم و فهميده‌تر، سعي مي‌كنيم خودمان را كنترل كنيم. لبخند مي‌زنيم. اگر طرف دارد تعريف مي‌كند، كلي خودمان را خوشحال نشان مي‌دهيم و هي لبخند مي‌زنيم. اما اگر كلاس كار پايين‌تر باشد يا نتوانيم زياد جلوي خودمان را بگيريم، يك جوري حال طرف را مي‌گيريم. يا يك ضد حال اساسي مي‌زنيم بهش كه همان‌جا درجا گريه‌اش دربيايد يا اينكه در اولين فرصت بهش ثابت مي‌كنيم كه اين چيزي كه تو بدست آوردي اصلاً هم چيز مالي نيست و من خودم بهترش را دارم و اصلاً نيازي بهش ندارم. مثال مي‌زنم:
دختري ازدواج كرده‌است و شوهر جانش به عنوان هديه‌ي تولد يك ساعت نه چندان گران‌قيمت خريده است. ساعت را با شوق و شور دستش كرده است و آمده سرِ كار. ساعتش را نشان چندتا از همكارانش مي‌دهد كه از اتفاق همه‌شان مجردند. حالا ما در اينجا به خلوص يا خبث طينت خود صاحب ساعت كاري نداريم!
ساعتش را به نفر اول نشان مي‌دهد، طرف غم عالم مي‌آيد سر دلش كه اي خدا، ما كسي را نداريم براي ما ساعت بخرد چه‌كار كنيم! بعد لبخند مي‌زند، از ساعت تعريف مي‌كند و مبارك باد مي‌گويد.
نفر دوم، يك‌بري نگاه مي‌كند به ساعت، ابروهاشو بالا مي‌برد كه چند خريدي ساعت را؟ قيمت را كه مي‌شنود،‌ رد خور ندارد كه بگويد گفتم نبايد زياد گرون باشه.
سومي، واكنش چنداني نشان نمي‌دهد، فقط فردا يك ساعت احتمالاً گران‌تر دستش مي‌كند و با بالا زدن آستين‌هايش سعي مي‌كند توجه صاحب ساعت را به ساعت خودش جلب كند.
چهارمي، كه نامزد يا دوست پسري دارد، مي‌پرسد چرا ساعت جفت نخريديد. جواب هر چه باشد مي‌گويد من و فلاني (نامزد يا دوست پسر مربوطه) قرار است برويم يك ست بخريم كه قيمتش هم فيلان هزار تومان است كه خيلي مي‌شود.
پنجمي مي‌گويد اصلاً چرا اين عروس و دامادها هي مي‌روند ساعت براي هم مي‌خرند. اَه چقدر لوس. آقاي ما كه آمد ما را گرفت ما بهش مي‌گوييم حق ندارد براي ما ساعت بخرد. من اصلاً از اين لوس‌بازي‌ها خوشم نمي‌آيد.
ششمي ...
واقعاً لازم است بازهم ادامه بدهم يا خودتان ملتفت شديد چي مي‌گويم. اصلاً به نظر شما طرف اصلاً رغبت مي‌كند ساعت را ديگر دستش كند؟
همينيم ديگر، كاريش هم نمي‌شود كرد. همه‌مان حسوديم. يكي كمتر، يكي بيشتر. ميزانش هم ارتباط مستقيم دارد با ميزان احساس بدبختي كه مي‌كنيم!



۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

آتش بدون دود6



بعد از اينكه تركمن‌ها موافقت كردند كه سجلِ احوال داشته‌ باشند، اين بحث شورانگيزِ شگفت‌آور پيش آمد كه هركس، نامش چيست، و نام‌خانوادگي‌اش چيست. جنجال‌ها به‌پا شد، برخوردها پيش آمد، و كدورت‌ها. در مواردي، چيزي نمانده بود كه كار به كشت و كشتار هم بكشد. مرتباً ياشولي‌ها* و آق‌سَقَّل‌ها* پادرمياني مي‌كردند، صلح وصفا برقرار مي‌كردند، و بر آتشي كه دودش ممكن بود به چشم خيلي‌ها برود خاكستر مي‌ريختند.
عثمان آي‌محمّدي نگاه مي‌كرد و مي‌ديد كه يك آدمِ ناشناسِ كج و كولهْ اسمش شده عثمان آي‌محمّدي. مي‌گفت: مردك! تو از كي تا حالا عثمان آي‌محمّدي شده‌اي؟
عثمان آي‌محمّدي مي‌گفت: از وقتي سجل احوال داده‌اند.
-عثمان آي‌محمّدي مي‌گفت: قبلاً چه بودي مردك، كه بعداً شدي عثمان آي‌محمّدي؟
عثمان آي‌محمّدي جواب مي داد: قبلاً هم يك همچو چيزهايي بودم. بي اسم و رسم كه نبودم. حالا اصلاً چه فرقي مي‌كند؟ عثمان نبودم، قربان بودم.
عثمان آي‌محمّدي مي‌گفت: خب اگر قربان بودي، غلط كردي عثمان شدي! تازه، عثمان توي سرت بخورد، نام خانوادگي‌ات را چرا آي‌محمّدي گرفتي؟ آي‌محّمدي‌ها توي صحرا سرشناس هستند. همه‌شان پدرْمادردارند و پدرْمادرِ همديگر را مي‌شناسند. همه‌شان با هم قوم و خويش‌اند. آي‌محمّدي‌ها، توي صحرا آبرو دارند، حيثيّت دارند، شرف دارند...
عثمان آي‌محمّديْ پرخاش مي‌كرد: آهاي آهاي! مواظب حرف زدنت باش عثمان آي‌محمّدي! خيال نكن كه فقط آي‌محمّدي‌هاي تو شرف و آبرو حيثيّت دارند. آي‌محمّدي‌هاي من هم همه‌چيز دارند، بيشتر از مال تو هم دارند.
عثمان آي‌محمّدي فرياد مي‌كشيد: باشد، باشد. همين روزها سرت را گوش تا گوش مي‌بُرم مي‌گذارم روي سينه‌ات تا ديگر، در تمام صحرا، يك عثمان آي‌محمّديْ بيشتر وجود نداشته‌باشد.
عثمان آي‌محمّدي مي‌گفت: پَ ... من خودم سه نفر ديگر را مي‌شناسم كه اسمشان عثمان آي‌محمّدي است. پس تو بايد،‌ برادرجان، نصف مردم صحرا بكشي، تا بعد، خودت را كه اسمت عثمان آي‌محمّدي‌ست دولت بگيرد و دار بزند. نه؟
و اين‌طور مي‌شد كه ياشولي‌ها و آق‌سقّل‌ها پادرمياني مي‌كردند و طرفين همنام را اندرز مي‌دادند و بين آنها پيمانِ پسرعمويي مي‌بستند و رهاشان مي‌كردند كه بروند پي كار و زندگي‌شان.
جيران داد مي‌كشيد: آهاي خِدِرتاجِ‌بِردي! كدام گوري هستي؟ نمي‌آيي اين بارها را بياوري پايين؟
خِدِرتاجِ‌بِردي مي‌آمد و مي‌گفت: بهتر است شوهرت را صدا كني كمكت كند. ديگر نبينم مرا صدا كني و از كار و زندگي بيندازي‌ها!
جيران مي‌گفت: بله؟ منظورت چيست مردك؟ مگر من غيرِ شوهرم كس ديگري را هم صدا مي‌كنم؟
آن‌وقت، خِدِرتاجِ‌بِردي از راه مي‌رسيد و مي‌گفت: جيران جان! ناراحت نشو! اين بدبخت بي‌اسم و رسم رفته اسم مرا گذاشته روي خودش و سجل احوال گرفته. حالا خيال مي‌كند واقعاً هم خدرتاج بِردي است....

جيران داد مي‌كشيد: يعني تو اجازه دادي كه من.... من.... اسم شوهرم.... روي اين آدمِ مريض باشد... و من.... من.... هر وقت شوهرم را صدا مي‌كنم اين هيولاي مريض بيايد و به من ناز و ادا بفروشد؟
خِدِرتاجِ‌بِردي مي‌گفت: نه خانم جان... نه جيران جان.... همين روزها توي صحرا بلايي سرش مي‌آورم كه ديگر يادش برود چند روزي هم خِدِرتاجِ‌بِردي بوده.
-اگر كمي غيرت داشته‌باشي همين كار را مي‌كن.
-لازم نيست، لازم نيست.... من مي‌روم اوّل اسم خانوادگي‌ام يك «احمد» مي‌گذارم مي‌شوم «خِدِر احمد تاجِ‌بِردي»...
-آفرين! آدم عاقلي هستي، منتهي بايد بروي جواب پسرعموي مرا بدهي كه اسمش «خِدِر احمد تاجِ‌بِردي»ست.
-شايد پسرعمويت، مثل تو، نوكر زنش نباشد و بشود با او كنارآمد.

-عثمان آي‌محمّدي، سلام!
سلام عثمان آي‌محمّدي! حالت چطور است؟
-خوبم. من با تو حرف دارم.
-خجالت نكش عثمان آي‌محمّدي، حرفت را بزن! باز مي‌خواهي بروم اسمم را عوض كنم؟
-نه.... اتفاقاً خيلي هم خوب است كه ما هم اسميم. مي‌گويم چطور است برويم همه‌ي عثمان آي‌محمّدي‌هاي صحرا را پيدا كنيم، با همه‌شان عقدِاُخُوت ببنديم و بشويم يك دسته عثمان آي‌محمّدي و شورش كنيم عليه پَهلَوي.
-شورش كنيم كه چه بشود عثمان آي‌محمّدي؟
-شورش نكنيم كه چه بشود عثمان آي‌محمّدي؟
-وقتي شورش نكنيم، همين زندگي سگي را، لااقل، ازمان نمي‌گيرند، عثمان آي‌محمّدي؟
-خب من هم چون دلم مي‌خواهد كه اين زندگي سگي را ازمان بگيرند و خلاص‌مان كنند مي‌گويم بياييم دسته‌ي عثمان آي‌محمّدي درست كنيم.
-بگذار من با پسرعمويم كه هم عثمان آي‌محمّدي‌ست مشورت كنم. او عقلش بيشتر از من است. ضمناً تفنگ‌هايمان را توي خانه‌ي او چال كرده‌ييم. بايد موافقت كند تا زمينِ اتاقش را بكنيم.
-خب پس تا هفته‌ي ديگر، مرا خبر كن كه مي‌توانيم دسته درست كنيم يا نه. ضمناً به تفنگ‌هايت خوب روغن زده‌يي عثمان آي‌محمدي؟ مبادا زنگ بزند! همه‌ي قوت ما همين تفنگ‌هاست. مي‌داني كه.
-بله... خوبْ روغن زده‌ام، خوب نمدپيچ كرده‌ام. تا هزار سال ديگر همانطور كه هست مي‌ماند. تفنگِ تركمن، مثل كينه‌ي تركمن است. تا دولتِ خوب نيايد و به داد و دردِ ما نرسد، نه كينه مي‌پوسد نه تفنگ.
-بارك‌اللّه، بارك‌اللّه! تو كُلّي عقل داري و خودت را به كم عقلي مي‌زني، عثمان آي‌محمّدي!
-بله... مصلحت در اين است كه فعلاً خُلواره باشيم، عثمان آي‌محمّدي!

*ريش‌ْسفيدان و پيرمردان مؤمن و روحاني


آتش، بدون دود
نادر ابراهيمي
ج 4 صص 83-79 - انتشارات روزبهان



۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

چهارشنبه‌سوري

نديدن يك فيلم سر وقت و موعد خودش، كار اشتباهي است. به خصوص اگر فيلم خوب و درگيركننده‌اي باشد. كمترين ايرادش اين است كه ذهنت درگيرش مي‌شود، هي دلت مي‌خواهد در موردش حرف بزني با يك نفر، بعد يا كسي كه فيلم را ديده باشد گير نمي‌آوري، يا كسي كه فيلم را ديده يادش نمي‌آيد چه ديده، يا اصلاً مسخره‌ات مي‌‌كند كه :«اوووه، من اين را 4 سال پيش ديدم، كجايي بابا!»، يا در بهترين حالتش فيلم را ديده، مثل تو خوشش آمده و درگيرش شده اما حالا ديگر درگيري‌هاي ذهني‌اش يادش نيست يا برايش حل شده؛ مثل تو اعصابش لاي چرخ دنده نمانده. يك بدي عمده ديگر هم كه دارد اين است كه اين قدر در مورد فيلم خوانده‌اي اين سال‌ها كه ديگر غافلگيرت نمي‌كند. مثل اينكه الآن بخواهي درباره‌ي الي را ببيني و ديگر توي آن سكانسي كه كيف الي را پيدا نمي‌كنند، اميد غنج نزند ته دلت كه «زنده است» از بس‌كه همه‌جا خوانده‌اي كه آخر فيلم چه‌طوري است.
من ديشب چهارشنبه‌سوري ديده‌ام و امروز هي ذهنم درگير است، ياد آن سكانس آخر ولم نمي‌كند. اينكه چقدر اون آدم‌هاي فيلم همه تنها بودند طفلكي‌‌ها. همه‌شان. يا آن سكانسي كه پانته‌آ بهرام با عزم جزم شده از ماشين پياده شده كه برود از زندگي حميد فرخ‌نژاد، بعد يك موتوري پشت سرش ترقه مي‌‌زند و اون بعد به خاطر ترس و شوك صداي ترقه، احساس  بي‌پناهي مي‌كند و كلافه و سراسيمه و گريان مي‌دود طرف ماشين فرخ نژاد كه ديگر آنجا نيست. تازه مثل كساني كه فيلم را سر موقع ديده بودند، ديگر وقتي بهرام سوار ماشين فرخ‌نژاد شد، جا نخوردم. بعد كسي را پيدا نمي‌كنم كه در موردش حرف بزنم در موردش. نقدها و نوشته‌هاي وبلاگ‌ها هم كه مال 4-5 سال پيش است با حال و هواي آن روزها. انگار به حال و دريافت من از فيلم نمي‌خورد.
خلاصه كه بايد فيلم‌ها را سر موقع ديد!



۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

25 سالگي

بچه كه بودم، آرزو داشتم يك بار حركت عقربه‌ي دقيقه شمار را با چشم خودم ببينم. هميشه مي‌ ديدم كه خوب اين عقربه مثلاً 5 دقيقه حركت كرده، اما هيچ وقت حركتش را به شكل محسوس نديده بودم. مثلاً آن جوري كه حركت عقربه‌ي ثانيه‌شمار را مي‌ديدم. هميشه هم حسرت داشتم كه نديده‌ام. اين كه مي‌گويم مال چهار سالگي‌ام بود مثلاً. بزرگ‌تر كه شدم وقتي مدرسه رفتم و ساعت خواندن ياد گرفتم، فهميدم كه بايد يك دقيقه، به اندازه‌ي 60 ثانيه زل بزنم به ساعت تا حركت آن عقربه را ببينم. و آدم بي‌حوصله‌اي كه من باشم، هيچ وقت حوصله‌ي اينكه يك دقيقه (بله، فقط يك دقيقه‌ي ناقابل) زل بزند به ساعت را نداشت. بله؛ اين‌جورياست كه بعضي وقت‌ها آدم خودش براي اينكه خودش را به آرزوهاي ساده‌ي خودش برساند گشادي به خرج مي‌دهد.

*******************************


25 سال پيش در چنين روزي بنده متولد شدم. آن هم در همين وقت و ساعت‌ها. 8 شب تقريباً. آدم بيخودي بودم خداوكيلي. بد موقع آمده بودم. مادر دانشجو و پدري كه هنوز كار ثابتي نداشت و هنوز خانه‌ي مستقلي هم نداشت و خانه‌ي پدرش زندگي مي‌كرد و دائم درگير دعواهاي مادر دم يائسه‌گي بدخلقش با خودش و همسرش بود. فكرش را كه مي‌كنم مي‌بينم يك چنين زوج خوشبختي، براي تكميل خوشبختي‌شان يك بچه‌ي زشت زِر زِرو را كم داشتند كه خدا از اين هم دريغ نكرد و من را گذاشت روي دستشان!


********************************

نوشتن در مورد روز تولد كار بيخودي‌است. چون اين مناسبتي است كه هر سال تكرار مي‌شود و آدم بخواهد هر سال در موردش بنويسد تكراري مي‌شود. اما يك سال‌هايي است كه خاص است و مخصوص، مثل 18 سالگي، 30 سالگي، 40 سالگي، يا 120 سالگي انشاءالله! اين 25 سالگي امسال ما هم براي خودش سال خاصي است. ربع قرن است براي خودش. فكر كن، ربع قرن!


*********************************

تا وقتي بچه‌اي، دلت مي‌خواهد يك كارهايي را بكني كه همه‌اش منوط مي‌شود به بزرگ شدن. كفش تق‌تقي پوشيدن، تنهايي بيرون رفتن، كلاس فيلان و بيسار رفتن. اصلاً شما كدام بچه‌ي مهدكودكي را مي‌شناسيد كه دلش نخواهد زودتر بزرگ بشود، يا كدام دختر بچه‌ي محصل دوره‌ي راهنمايي را مي‌شناسيد كه دلش بخواهد پسر همسايه‌شان بداند راهنمايي است و الكي قمپز دبيرستان رفتنش را در نمي‌كند. اين حس تا دوره‌ي دبيرستان و حتي سال‌هاي اول دانشگاه ادامه پيدا مي‌كند. توي هر دوره‌اي هم معيارهاي بزرگ شدنت هي كش مي‌آيد، يك جوري كه هيچ وقت راضي نمي‌شوي. تا بچه‌اي در حد همان كفش تق تقي پوشيدن و تنها مدرسه رفتن و خريد كردن و.... است. بعد مي‌شود سليقه به خرج دادن و اينكه لباس‌هايت را اون جوري بخري كه دلت مي‌خواهد و مجبور نباشي سليقه‌ي زاقارت پدر و مادرت كه توي نوجوان را درك نمي‌كنند را تحمل كني و بعد مي‌شود تمام شدن درس و سر كار رفتن و مستقل شدن و ماشين خريدن. اما از يك سني كه رد مي‌شوي، يكهو ترس برت مي‌دارد. يك دفعه مي‌بيني سال‌هاي عمرت است كه دارد مثل دانه‌هاي شن (يا قطره‌هاي آب) از لاي انگشتانت مي‌ريزد پايين. هر چقدر زمان در دوره‌ي بچگي خسيس بود و دير مي‌گذشت، حالا انگار ماه‌ها و ساعت‌ها با همديگر مسابقه گذاشته‌اند. تو مانده‌اي و يك عالمه كار نكرده و يك عالمه آرزوهاي نيمه‌كاره. حالا اينهايي كه توي تلويزيون و روزنامه باهاشان مصاحبه مي‌كنند كه فيلان كار مهم را كرده‌اند، همه كوچكتر از تواند.همه‌اش انگار ديرت شده. كلي وقت تلف مي‌كني براي حسرت خوردن به حال كارهايي كه بايد مي‌كردي تا به حال و نكرده‌اي. تمام كلاس‌هايي كه نرفته‌اي. تمام فوق‌ليسانس‌هايي كه بايد مي‌گرفتي، تمام كتاب‌هايي كه بايد مي‌خوانده‌اي، تمام فيلم‌هايي كه بايد مي‌ديده‌اي. تمام تجربه‌هايي كه بايد مي‌كرده‌اي. نگاه مي‌كني مي‌بيني دوست‌هاي هم‌سن‌ات بچه دارند و تو هنوز حتي عاشق هم نشده‌اي! قهرمان‌هاي فيلم‌ها را كه مي‌بيني، به سن تو كه هستند، عاشق‌شان را شده‌اند، ازدواج‌شان را كرده‌اند، بچه دار شده‌اند و حالا دوره‌ي يأس فلسفي و قهر و طلاق گرفتن‌شان است! بعد هي مي‌ترسي از اينكه سال‌ها دارند با بي‌شرمي هر چه تمام‌تر مي‌گذرند و تو هيچ كاري از دستت بر نمي‌آيد براي مهار كردن‌شان.



*********************************

امروز نشستم 5 دقيقه‌ي تمام زل زدم به ساعت اتاقم. حركت عقربه‌ي دقيقه شمار را قشنگ ديدم. قشنگِ قشنگ، به محسوسي حركت عقربه‌ي ثانيه شمار.



۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

.....

مشكلات زندگي و آرزوها دو دسته‌اند: يك سري‌شان هستند كه دست خود آدم‌اند. خودت مي‌تواني حلشان كني. براي آن بدقلق‌هايش چاره‌ هست بايد يك كمي بيشتر به خودت زحمت بدهي مثلاً. دسته‌ي دوم اما آنهايي هستند كه از دست خودت خارج‌اند. بايد بنشيني به اميد قضا و قدر و گردش چرخ و آسمان كه آيا بشود آيا نشود. نهايت كاري كه از دستت برمي‌آيد نذر و نياز كردن و دعا خواندن است.
اين دومي‌ها بد چيزي هستند. نااميدت مي‌كنند رسماً. بعد تو هي دنبال يك راهي مي‌گردي كه دورشان بزني. جايگزين پيدا كني برايشان. راه حلي كه دست خودت باشد انجام شدنش. بعد هي راه حل‌هاي مختلف را امتحان مي‌كني و بعد هي برمي‌گردي سر جاي اول. هي سعي مي‌كني مشكل كوفتي را نديد بگيري و اون در كمال خونسردي خودش را نشانت مي‌دهد و داغ دلت را تازه مي‌كند. كاش كم باشند چيزهايي كه حل كردنشان دست خود آدم نباشد.
اگر كسي اينجا را مي‌خواند، دعا كند برايم. حالم خوب نيست.



۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي 5

ببين سام، اين كتاب خيلي كوتاه و قره‌قاطي و شلوغ و پلوغ است، علتش هم اين است كه انسان نمي‌تواند در مورد قتل‌عام حرف‌هاي زيركانه و قشنگ بزند، بعد از قتل عام، قاعدتاً همه مرده‌اند، و طبعاً نه صدايي از كسي در مي‌آيد و نه كسي ديگر چيزي مي‌خواهد. بعد از قتل‌عام انسان انتظار دارد آرامش برقرار شود، و همين هم هست، البته بجز پرنده‌ها.
و پرنده‌ها چه مي‌گويند؟ مگر درباره‌ي قتل‌عام حرف هم مي‌شود  زد؟ شايد فقط بشود گفت:«جيك، جيك، جيك؟»

به پسرهايم سپرده‌ام كه تحت هيچ شرايطي در قتل‌عام شركت نكنند و خبر قتل‌عام دشمن نبايد باعث خوشحالي و ارضاي خاطر آنها شود.

به علاوه به آنها گفته‌ام كه نبايد براي شركت‌هايي كه وسايل قتل‌عام مي‌سازند كار كنند، و تحقير خود را نسبت به كساني كه گمان مي‌كنند به اين نوع  وسايل نيازمنديم، ابراز دارند.


سلاخ‌خانه‌ي شماره‌5
كورت ونه‌گات ص 34
ترجمه‌ي ع.ا.بهرامي
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

*******************************************************


هر وقت كه كتاب‌هاي ونه‌گاوت را مي‌خوانم، سعي مي‌كنم در ملأعام نباشد. چون نمي‌دانم جواب سؤال بسيار فلسفي «اين داستانش در مورد چيه؟» را چه‌جوري بدم. اگر گرفتار چنين سؤالي بشوم چاره‌اي ندارم بگم «چرت و پرت!». نه واقعاً اگر بخواهم توضيح بدهم مثلاً سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي 5 در مورد يك بابايي است كه در زمان چند پاره شده‌است و رفته در يك سياره‌اي به اسم ترالفامادور لخت و عور توي يك اتاق شيشه‌اي زندگي كرده و توي جنگ جهاني دوم هم بوده از يك بمباران و قتل‌عام نجات پيدا كرده و بينايي سنج هم بوده و همه‌ي اينها را قاطي پاطي و در آنِ واحد بوده، طرف به غير از چرت و پرت چه چيز ديگه‌اي به ذهنش متواتر مي‌شه؟! اما واقعاً بايد گفت ونه‌گاوت متخصص نوشتن خواندني‌ترين چرت و پرت‌هايي است كه توي عمرم ديده‌ام.
از سلاخ‌خانه‌ي ... خوشم آمد واقعاً. نگاه انساني فوق‌العاده‌اي به جنگ داشت. طرف هيچ كس را نگرفته بود. نه آلماني‌ها و نه امريكايي‌ها. به آنها با ديد يكسان و فقط به عنوان آدم‌هايي نگاه مي‌كند كه وسط يك معركه گير افتاده‌اند:

داستان بيلي در يكي از مناطق نزديك شهر كه از حريق و انفجار جان سالم به در برده بود، به شكلي شگفت پايان يافت. نگهبان‌ها و امريكايي‌ها، سر شب به ميهمان‌خانه‌اي كه هنوز باز بود رسيدند. شمع روشن بود. در طبقه‌ي پايين، در سه بخاري ديواري آتش روشن بود. ميز و صندلي‌هاي خالي منتظر آيندگان بودند و در طبقه‌ي بالا تخت‌هاي خالي كه روتختي آنها را كنار زده بودند قرار داشت.
ساكنان ميهمان‌خانه عبارت بودند از صاحب نابيناي آن و همسر بيناي او كه آشپزميهمان‌خانه نيز بود و دو دخترش كه خدمت‌كار و پيش‌خدمت ميهمان‌خانه بودند. آنها مي‌دانستند درسدن از ميان رفته‌است.  آنهايي كه چشم داشتند ديده بودند كه درسدن بي‌وقفه مي‌سوزد و مي‌دانستند كه اكنون در حاشيه‌ي يك بيابان زندگي مي‌كنند. با اين وجود، ميهمان‌خانه را براي پذيرايي مسافر باز كرده‌بودند؛ ليوان‌ها را برق انداخته بودند، ساعت‌ها را كوك كرده بودند، بخاري‌ها را روشن نگاه داشته بودند و ساعت‌ها انتظار كشيده بودند تا ببينند كسي مي‌آيد يا نه.
از درسدن سيل فراريان بيرون نيامد. ساعت‌ها مدام تيك‌تاك مي‌كردند، آتش جرقه‌زنان مي‌سوخت، شمع‌هاي شفاف مي‌چكيدند. و بعد در زدند و چهار نگهبان و صد اسير جنگي آمريكايي پا به درون گذاشتند.
صاحب ميهمان‌خانه از نگهبان‌ها سؤال كرد كه آيا از شهر آمده‌اند.
«بله.»
«كسان ديگري هم در راه هستند؟»
و نگهبان‌ها جواب دادند، از اين مسير مشكلي كه آنها آمده‌اند، غير از خودشان حتي يك موجود زنده هم نديده‌اند.
صاحب نابيناي ميهمان‌خانه گفت آمريكايي‌ها مي‌توانند شب را در اصطبل بخوابند و به آنها سوپ،‌ قهوه مصنوعي و كمي آبجو داد. بعد به اصطبل آمد و به صداي خوابيدن‌شان روي كاه‌ها گوش داد. به آلماني گفت: «شب به خير، آمريكايي‌ها، خوش بخوابيد.»


همان صص 222-223

*******************************************************

و طبق معمول طنز ونه‌گاوت كه معلوم نيست قرار است خنده‌دار باشد يا گريه‌دار هم محشر است واقعاً، به خصوص با آن تك‌مضرابي كه بعد از هر گزارش مرگ مي‌زند: «بله، رسم روزگار چنين است!»


دو شب قبل رابرت كندي كه خانه تابستانيش در دوازده كيلومتري محل سكونت تابستاني و زمستاني من واقع شده است به ضرب گلوله به قتل رسيد. مرد. بله. رسم روزگار چنين است.
يك ماه قبل مارتين لوتركينگ به ضرب گلوله به قتل رسيد. او هم مرد. بله، رسم روزگار چنين است.
و همه روزه دولت من، كساني را كه علوم نظامي در ويتنام به جنازه تبديل كرده‌است، سرشماري مي‌كند و به اطلاع من مي‌رساند. بله، رسم روزگار چنين است.
پدر من سال‌هاست كه مرده -آن هم به مرگ طبيعي-، بله رسم روزگار چنين است. پدرم مرد خوبي بود. او هم عاشق تفنگ بود. تفنگ‌هايش را برايم به ارث گذاشته‌است. تفنگ‌ها مي‌پوسند.



همان ص 257

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

زاينده‌رود، زنده شد.


والا آقا دروغ چرا، تا قبر آ، آ،‌ آ، آ ... چار انگشته.
ما به چشم خودمان نديديم، اما شنيديم كه امروز راديو مي‌گفت آب را ول داده‌اند توي زاينده‌رود. آقا ما تو غياث‌آباد يه همشهري داشتيم ديشب آنجا بوده، مي‌گفت ملت همه رفته‌بوده‌اند زير سي و سه پل و پل خواجو كه هنوز آب درست بهشون نرسيده بوده شادي مي‌كرده‌اند. ما كه هر وقت چشممان به زاينده رود خشك مي‌افتاد، خدا شاهده غم عالم مي‌آمد سر دلمان. هي دلمان مي‌خواست به باعث و باني خشك‌شدنش حرف‌هاي بي‌ناموسي بزنيم. حالا هم از وقتي كه شنيده‌ايم كه آب را باز كرده‌اند، هي بغض مي‌آيد گلويمان را مي‌بندد. هي چشم‌هايمان پرِ اشك مي‌شود، بعد به خودمان مي‌گوييم خرسِ گنده خجالت بكش. يا حضرت مسلم‌ بن عقيل يه كاري بكن اين‌قدر باران ببارد امسال كه ديگر نبندد اين آب را. يك اصفهان است و يك زاينده‌رود. اصلش اين زاينده‌رود مثل ناموس اصفهاني‌ها مي‌ماند. حالا درست است كه  در ناموس پرستي هيچ كس به پاي اهالي مملكت غياث‌آباد نمي‌رسد اما  اصفهاني‌ها هم كم ناموس‌پرست نيستند. اگر باعث و باني‌اش را گير مي‌آوردند دماري از روزگارش در مي‌آوردند كه آن سرش ناپيدا. ما كه مي‌دانيم كار، كارِِ انگليساست. اين انگليساي بي‌ناموس با اين چشم‌هاي چپ و كورشده‌شان زده‌اند چشم كرده‌اند اين رودخانه را.  اي بر باعث و باني‌اش نعلت!